تبليغاتX
Cogito ergo sum

پویش فردیت«بخش دوم»(اجتماع و فرد در مسیحیت و قرون وسطی)

   «به جای مقدمه»
 
           در ابتدای این نوشتار برخود واجب میدانم که از دوستان و خوانندگان به دلیل بذل توجه و عنایت به این مباحث تشکر نمایم.بدلیل پاره ای  از مسائل کاری و تحقیقاتی،پیچیدگی ذاتی بحث،مهیا نمودن نوشتاری در خور تآمل و استفاده خواننده و همچنین وسواس ذاتی نگارنده در تتبع و کتابت،لاجرم دیر هنگام و بسا نابهنگام مینویسم.این دستنوشته مقدمه ای موجز از یادداشتهای مطول و غالباً در هم ریخته و دیباچه ای است از طرحی عظیم در باب تاریخ اندیشه در ارتباط با تکوین حقوق عمومی در غرب و ایران که از چندین سال پیش آغاز نموده ام و بنا ندارم که از آن دست کشم!.تنها این بخش از مقال که بخش دوم از آن سه گانه ایست که وعده داده بودم،حاصل پژوهش در بیش از هشتاد جلد کتاب و چندین مقاله پژوهشی،در زمینه های مرتبط است.بدیهی است که با از سرگیری پژوهش و با پیشرفت در تحقیق و نوشتن،هرگاه حقایق جدیدی بر نگارنده مکشوف گردد هر آینه بر این نظرات یورش خواهم برد و آن را به تیغ اصلاح خواهم سپرد.فضای مجازی،ضیق وقت ،عدم تفکیک مخاطب حرفه ای و غیر حرفه ای و سایر محدودیتها امکان ارائه مطلبی در خور آنچه ایده ال من است را نمیدهد(از این بابت پوزش میطلبم)تنها این نکته میماند که از تمامی منابع در این نوشتار لزوماً بهره نبرده ام ولیکن در شکل گیری آن نقش داشته اند.

                                                        *******************

*اجتماع و فرد در مسیحیت و قرون وسطی(فرد در اوان فرد باوری)

تآمل در مبانی الهیاتی-کلامی-فلسفی مسیحیت برای خواننده ایرانی و بویژه مسلمان اگر که غیر ممکن نباشد،کاری بمراتب دشوار و غامض است.و غموضت و صعوبت آن،در بنیانهای نظری و فکری مجزا و تاحدودی زیادی مفارق این دو مکتب الهی (اسلام و مسیحیت)نهفته است."مسیحیت دینی وحیانی است.مسیحیان معتقدند که خدا با آنان ارتباط داشته و خود را در عبادات و در تاریخی از اعمال نجات بخش آشکار ساخته است.از نظر مسیحیان،مهم ترین ارتباط خود خدا عیسی مسیح است،که زندگی،مرگ ورستاخیز او بنیان مسیحیت را تشکیل میدهد."(Mary jo weaver/1381)در همین ابتدای امر،جمله ی "مسیحیت دینی وحیانی است"برای خواننده ایرانی مسلمان،مبهم و ممتنع ویا حتی سهل الوصول مینماید.کلمه revelation در تداول اسلامی آن به "وحی"یا القای کلام الهی به پیامبران ترجمه میشود،که متکی و منوط به شخص پیامبر است و با نبود او این اتصال نیز قطع میگردد.در حالیکه در مسیحیت با مرگ(عروج)عیسی نه تنها این اتصال قطع نشد بلکه بعد از آن حواریون (صحابه عیسی)منبع انتقال فیض گشتند و این فیضان وحیانی به طریق اولی به تابعین (پدران کلیسا)منتقل شد.و همچنان توسط نهاد کلیسا ادامه یافت.بنابر این در مواردی که منظور از "وحی"الهام الهی به افراد انسانی است،دیگر نمیتوان دست بدامان سنت اسلامی وحی با توجه به کلام اسلامی شد.چراکه دقیقاً در جهت عکس سنت اسلامی،در سنت الهیات مسیحی،حکمای الهی مسیحیت،انقطاع اتصال فیضان الهی(الهام وحیانی)را مجاز نمیدانند،بهمین دلیل نیز مسیحیان معتقدند که خداوند توسط"روح القدس"-که اساساً برای ما مفهومی گنگ و ناشناخته است-با آنان در ارتباط است و اجتماع مومنان(Ecclesia):(درزبان اسلامی:امت)گمراه نخواهند شد.داستان نزول روح القدس بر حواریون در کتاب اعمال رسولان باب دوم آمده است."طرح کلی داستان چنین است:حواریون در یک جا جمع شده اند و متحیر و ترسان اند ناگهان صدایی شبیه صدای بادی شدید میشنوند که در فضای اتاق پیچیده است و زبانه های آتش بالای سر هر یک از آنان در حرکت است.تجلی خدا در کتاب مقدس غالباً همراه باد و آتش است.بنابر این گزارش عهد جدید یقیناً اشاره به این معناست که حواریون ظهور خدا را در باد و آتش تجربه کردند.حواریون پر از روح القدس شدند ولب به سخن گشودند نه با تدابیر خودشان بلکه با هدایت روح القدس.آنان با زبانی سخن میگفتند که خود آنرا نمیفهمیدند و زائران اورشلیم از همه نقاط خاور نزدیک می شنیدند که آنان از کارهای عجیب خدا می گویند.(M.j.weaver/1381)باید بدین نکته نیز توجه نمود که"سنت هایی که از حواریان -بعنوان شبانان کلیسا و نه مبلغان حقیقت الهام شده -ناشی میشود،سنت های حواریانی خوانده میشود،در حالیکه سنت های ناشی از دوره غیاب حواریان را سنت های کلیسایی می خوانند.آن گاه که گفته میشود سنت همان مرجعیت است،نظر به انتقال سنت های الهی یا divine tradition و تعلیم آنها داریم،در حالیکه منظور از سنت الهی یا Divine Tradition سنتی به مثابه تعلیم حقیقت وحی شده از سوی سلسله مراتب کلیسای کاتولیکی است.(دکتر سید جواد طباطبایی/1382)(به حروف بزرگ اول کلمات توجه کنید)

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/18ساعت 23:50  توسط حجت فتحی مهر  | 

پویش فردیت«بخش اول»(دولت-شهرهای باستان)

         
       *دولت-شهرهای باستانی(فقدان فرد)

جهان یونانی شرق مدیترانه که امپراتوری اسکندر را ممکن ساخت،ساختار بین المللی داشت و فراشهری محسوب میشد که در آن سرنوشت محلی و ملی هر کس یا هر آئین اجتماعی از آن رو معلوم میگشت که تا چه حد به اکثریت تعلق دارد و این اکثریت شامل تمامی ی نژادها و فرهنگ های ساکن در ایالات گوناگونی بود که جملگی به خدایان رسمی ی باستان باور داشتند.در پهنه ی جماعت مردمان،هر کسی در سیل جمعیت یک"فرد"محسوب میشد که ناگزیر بود بر حدود شعور و باورهای خود مرز تعیین کند و این نکته به تشکیل جامعه محدودی با تعاریف معین منجر میگشت.در نتیجه ادیانی که فردگرایی را مدنظر خود قرار میدادند و افراد را از هر نژاد و قبیله و ملیتی میپذیرفتند چون به عرصه ی دنیای یونانی پانهادند،عناصر یونانی و غیریونانی را در هم آمیختند و این قضیه منجر به تصادم آراء گشت که با وسعت یافتن امپراتوری روم به سود شرق و در قرن اول و دوم قبل از میلاد ،این جریانِ تقابل ِ آراء قوت بیشتری به خود گرفت و به آن سو رفت که فرهنگ جوامع محلی و ملی را بی معنا کند،زیرا لازم بود تا همگی،فرمانبرداری ی حکومت قدرتمند متمرکز در غرب را گردن نهند.(steven faning 2001/1384)
                                        ****************************

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/11ساعت 19:32  توسط حجت فتحی مهر  | 

پویش فردیت در سایه سار اقتدار دولت «مقدمه»


                        "مدتی این مثنوی تآخیر شد"

این مقال دریک مقدمه و سه بخش مرتبط و متوالی تقدیم خواننده ی فرهیخته خواهد شد.محرر را داعیه ی آن نیست که ازحیث جامعیت و مانعیت،گفتار حاضر را نقصانی نیست،بلکه صرفاً بدلیل دغدغه ها و تآملات شخصی وتخصصی ی نویسنده در این زمینه و صد البته از برای منتظر نگذاردن مخاطب معدود ولیکن محبوب و فهیم خود،برخود  وظیفه و حتی فریضه دید که این فراق را _که بیش از این جایز نبوده_به وصال مجددی مبدل نماید،بدان امید که مقبول ذهن نکته دان و نکته بین افتد.

                                                   *****************

در نوشتاری که عرضه خواهد شد،نگاهی خواهم داشت به بسط مفهوم فردیت از دیدگاه تاریخ اندیشه در تقابل با بسترهای تکامل نگرش مدرن نسبت به دولت و مدرنیته ی سیاسی در غرب،در دو حوزه ی کلی ی "پیشامدرن"و"مدرن"که آنرا در این جستار به سه قسمت تقسیم مینمایم:

*دولت-شهرهای باستانی (فقدان فرد)

*اجتماع و فرد در مسیحیت و قرون وسطی (فرد در اوان فردباوری)

*خاستگاههای ظهور دولت مدرن (شکل گیری و حضور فرد)

بدیهی است در چهارچوب طرح کلی ی ما در اینجا،به اعتبار تقسیم بندی ی مذکور حتی الامکان پیرامون ایدئولوژیهای سیاسی و نگرشهای قرن بیستمی نسبت به دولت اعم از:ناسیونالیسم،توتالیتاریانیسم،فاشیسم،لیبرال دموکراسی،بنیاد گرایی ی اسلامی ویهودی-اسراییلی و....،به اقتضای بحث سخنی نخواهیم گفت.

پیش از آنکه وارد بحث شوم ذکر چند نکته از باب مقدمات طرح بحث را بعنوان تحریر محل نزاع و تنویر وتبیین آن لازم میدانم.

1."صفتهای «پیش مدرن»و«مدرن»معنای تاریخ شمارانه ندارند بلکه ساختار اساسی دولت را که از زمان تاریخی فراتر میرود معین می کنند.هرچند درست است که دولت های مدرن بطور کلی شکل بندی ی نسبتاً تازه ای بشمار میایند و از پیدایش نخستین دولتهای مدرن بیش از دویست سال نمیگذرد،نمی توان برخی دولتهای کنونی را که به شکل پیش مدرن نزدیک تراند مدرن خواند."(maurice barbier 2004/1383)بنابر این دولتهای معاصر از نظر حقوقی و بین المللی دارای برابریِ حقوقی اند ولیکن لزوماً دارای برابریِ تحول و مدرنیزاسیون در بدنه و ساخت دولت نخواهند بود.

2.حکومت ها باید دارای سه خصیصه ی :قلمرو،قدرت فرمانروایی،وجمعیت باشند.در صورت جمع این سه مفهوم،اعمال حاکمیت دولت تجسد می یابد.دولتها ممکن است از حیث جمعیت(همگون یا نا همگون)شکل سازماندهی و اعمال قدرت (بسیط و یکپارچه اعم از:تک بافت ساده و پیچیده،و چند پارچه یا مرکب)وشیوه ی حکمرانی(دموکراتیک،توتالیتر،دیکتاتوری و...)باهم تفاوتهایی داشته باشند،کشورهای تکبافت ویا پیچیده خود نیز به انواع مختلفی تقسیم میگردد که موضوع بحث حاضر نیست.اما نکته ای که به فراخور گفتار ما محل تآمل میباشد این نکته است که صرف نام "جمهوری"یا "دموکراتیک"بعنوان نمودار بافت حقوقی ی نهادهای سیاسی در یک دولت،لزوماً در معنای ماهویِ آن،دولت را دارای وصف درونی ی "جمهوری"نخواهد کرد،ایضاً در حکومت دموکراتیک.

بنابر این وجود عناوینی چون :انتخابات،مجلس و نهادهای فرعی ی  قانونگذاری،تفکیک قوا و ادوات جمهوریت نظیر:انتخابی بودن فرمانروایان،تذکر و استیضاح،نظام نمایندگی و مسوولیت سیاسی و عزل وزیران و حتی عزل رییس جمهور،بسنده برای جمهوری بودن یا دموکراتیک بودن یک دولت نخواهد بود و صرفاً شکل ظاهری و تجسد خارجی ی آنرا که بی شک با محتوا و روح آن،دومقوله ی متفاوت و متمایزند آشکار خواهد ساخت،و چه بسا سرپوشی برای اعمال غیر دموکراتیک دولت باشد.خصایص ابتدایی را عوامل ایستا و ثابت در شکل دولت،و خصایص پسین(ماهوی)را عوامل پویا و مستمر در ساخت رژیم سیاسی بمعنای "حکومت"دانسته اند.(نک به:دکتر ابوالفضل قاضی 1385)

3.دولت مدرن از جهتی دیگر به دو عنصر متمایز تقسیم میگردد:

"نخست،دولت بمعنای خاص آن که به قلمروی سیاسی ربط دارد و دوم،جامعه بمعنای دقیق آن که معمولاً آنرا «جامعه مدنی(civil society)»مینامند"(m.barbier همان).پهنه ی عمومی (public sphere)حوزه ای است که دولت در آن اعمال قدرت مینماید و شخص بعنوان شهروند در آن حضور دارد اما در حوزه ی خصوصی(private space)عرصه ی شخص بمثابه ی فرد یا "انسان برای خویشتن"مطرح میشود که به جامعه مرتبط است.

توجه داشته باشید که فرد در این معنا نه فرد تک افتاده و وانهاده ،بلکه فردیست که فردیت اش در جامعه با جامعه شکل میگیرد(تفاوت فلسفی-جامعه شناختی ی مفهوم فردیت با دیدگاه عرفانی-ادبی ی آن در همین جاست که از آفات جامعه ی ما نیز هست)در این معنا حتی دین نیز صرفاً امری شخصی و خانگی!نیست.(بویژه در جوامع دینی).

فرد در معنای شهروند کسی است که وظایفی در مقابل دولت دارد،عنوان جرم عمومی در علم حقوق از این حیث قابل بررسی است،بدین معنی که دولت خود را متضرر در برابر شهروندانش میبیند،جرایم عمومی ای مثل:عدم انجام خدمت سربازی،عدم داشتن گواهینامه های قانونی،عدم پرداخت مالیات،اعمال ایذایی و تروریستی و ... از سوی دیگر مفهوم فرد بمعنای شخص ِ(سوژه)حقیقی ِ حقوقِ ِ خصوصی(شاخه ای از علم حقوق)به جامعه مدنی که_تآکید میکنم_"مجموعه ای ازفردها"است تعلق دارد که دولت در قبال او دارای مسوولیت و وظایفی است:حق آموزش و پرورش رایگان،راهپیمایی مسالمت آمیز،حق شغل و کسب و تجارت،آزادی بیان عقیده و نشر،تآمین اجتماعی پاره ای از این حقوق میباشد.(نک به:قانون اساسی وهمچنین کتب حقوق اساسی).

تعادل وتعاطی بین فضای فردی و عمومی یا میان دولت و جامعه مدنی موجب شکوفایی ی فردیت،ثبات نظام سیاسی،اقتدار و مشروعیت،چرخش و تداوم قدرت سیاسی و در نهایت به حرکت در آمدن اهرمهای اقتصادی،اجتماعی،فرهنگی ی آن میگردد.از اینرو دولت مدرن در سایه ی مدرنیته ی سیاسی "بطور بسیار دقیق بر جدایی [و تفکیک،ونه شقاق و شکاف]میان دولت سیاسی وجامعه مدنی،میان پهنه ی عمومی و پهنه ی خصوصی ومیان شهروند و فرد استوار است."(m.barbier همان)بهمین دلیل آزادی،تفکیک قوا و ادوات صوری ی نظامهای سیاسی مدرن شرط لازم و نه کافی برای دولت مدرن میباشند.

4.و نکته ی آخر این مقدمه که به نظر نگارنده ممکن است مناقشه برانگیز نیز باشد،تقدم دولت مدرن بر دموکراسی است!

این درست است که برای سخن گفتن از مفاهیمی چون عدالت،آزادی و مساوات نیاز به این است که ابتدا آدمیان ِ آزادی بزیند تا توان درک آزادی را داشته باشند(نه آدمیانی چون ما و ملت ما که توان نگریستن در آزادی را ندارند وچون بدان رخ مینمایند از منظر دریوزگان و ضعفا است نه از منظر توانگران و اغنیا،البته در معنای اخلاقی-فرهنگی ی آن)اما این نکته لزوماً ملازم و مساوق با این نیست که ما از دموکراسی بگوییم؛برای استقرار دموکراسی مجاهدت کنیم؛لیکن سرشت ِ دولت،سرشت سنتی و پیشامدرن باشد.بنابر این به زعم نگارنده می باید که شرایط تحقق دولت مدرن را محقق ساخت تا زمینه برای ظهور دموکراسی فراهم شود.تآکید ِ اکید من بر این خواهد بود که این تقدم و تآخر یک تقدم و تآخر مکانیکی و علت و معلولی نیست بلکه همزمان با آن یکی،مقدمات این دیگری نیز فراهم خواهد آمد و بقولی ما را در فرآیند استقرار دولت مدرن رهنمون خواهد شد.


در نوشتار بعدی این مطلب را پی خواهم گرفت و از دیدی تاریخی به بسط و تبیین فردیت در دولت-شهرهای باستان خواهم پرداخت.

+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/08ساعت 19:6  توسط حجت فتحی مهر  | 

من،

اين ادامه ي نه چندان طو لاني
به سكوت اقاقي مي خندم

اكنون دير زمانيست
خلوت پنجره ها
   مأ
من تنهائيست

تا كي بايد
ادامه را سر چشيد
وقتي تو،
همان تو،
كه در من، ما مي شد

به  ادامه ي ديگري،

پيوستی.

 

                " هدیه فتحی مهر"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/07ساعت 1:56  توسط حجت فتحی مهر  | 

خانه از پای بست ویران است!

 

خانه از پای بست ویران است

اشارت هایی پیرامون فقدان عقلانیت فلسفی

  در دو مقالی که پیش از این در دسترس خوانندگان قرارگرفت، نگارنده ی این سطور بر آن بود که بدوا اتمام حجت خود ( آن چنان که در دیباچه ذکرش رفت ) و متعاقبا نمونه هایی گذرا از گسیختگی نسبت عقلانیت فلسفی_فرهنگی و عقلانیت ابزاری را با ارایه ی مثال هایی شایع و رایج در جامعه ی ایرانی و به تعبیری مدرنیته ی ایرانی! نشان دهد، هدف عمده ی انتشار اجمالی و البته تا حدودی ارتجالی آن دو مقال ، منتج به این نتیجه می گردید که «چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید » . بدین دلیل برای بسط این تامل ، ناگزیر بودم که با رویکرد انتقادی شدیدی نسبت به وضع کنونی بن بست عقل و سترون بودن اندیشه، بر هیولای امتناع روش و به تبع آن امتناع اندیشه ، یورش برم ، تا ذهن خواننده ی نکته بین را نسبت به راه دشواری که در پیش گرفته ام تشحیذ نمایم. از این رو در این گفتار نیز به دنبال گفتارهای پیشین نسبت به برخی ایهام ها و ابهام ها کاوش کرده و به تنویر و تبیین آن خواهم پرداخت، برای اینکه خوانندگان را در این مداقه همراه خویش نمایم ، منطق بحث را ادامه ی فقرات گذشته قرار داده و تا حدودی بر خصلت انتزاعی بحث افزوده ام . نکته ضروری و حایز اهمیت آنکه در بحث بدون آنکه ذکری از کسانی چون هگل یا میشل فوکو نمایم از روش شناسی فلسفی و خصوصا تبارشناسی سرچشمه های دانایی فوکو برای توضیح روند و شکل بحث وام گرفته ام.

  بدیهی است کیفیت تفکر عمومی یک جامعه از نظم گفتاری و فکری و همچنین پارادایم معرفتی و Data Base تعمیم یافته به یکایک افراد آن جامعه نشات می گیرد، برای هر نظم اجتماعی باید که برآیندی از یک تفکر نظام مند و ساختاری وجود داشته باشد تا بتوان به پیمایش ، خیزش،پویش و در نهایت تبیین روشمند مفاهیم ، داده ها و پردازش آنها دست یافت. هر ملت بنا به سرشت و خواستگاه اجتماعی_سیاسی_اقتصادی خود ، دارای طبع و خصوصیات بارزی است که در بنیان های معرفتی (Episteme) و به تعبیری روانکاوانه از قول یونگ ، وابسته به الگوی کهن جمعی آن می باشد. بر این اساس چه بسا نوع فهم و استنباط و آگاهی و حتی نوع مسایل اجتماعی آن با دیگر جوامع و یا حتی جوامع مشابه(در پاره ای از جهات) متفاوت و متمایز باشد. بنابراین به گونه ای روش شناسانه می توان گفت ، درک نوع اندیشه و نوع سوالاتی که در فرهنگی خاص مطرح می شود خود می تواند زمینه های فهم و نیز اصلاح و تغییر آن را توامان در بر گیرد. برای درک این مهم باید دید که آیا عناصر و ساختارهای بنیادین یک فرهنگ می تواند طرح و الگویی به دست دهند تا جوابگوی مسایل(problems) و رفع احتیاجات کنشگران اجتماعی آن باشند یا نه؟!

  پیش تر ذکر کردیم که نیاز به ساختار برای تحلیل هدفمند کنش ، نیازی اساسی است. چرا که در غیر این صورت حتی منطقی برای فهم رفتار و کنش خلاف قاعده(به تعبیر ماکس وبر) که آن نیز در جامعه شناسی تفهمی دارای معنایی است، متصور نخواهد بود. با توجه به این که جامعه فعلی ما از طرفی با انسداد مفهومی به نام سنت (به دلیل عدم نقد روش شناختی آن) و از طرفی دیگر با عدم شناخت از هویت فرهنگی(به تبع عدم نقد سنت و در نتیجه عدم تجدیدنظر در مبانی برای حصول نظام جدید اندیشه) روبروست، و به حالت معلق و سیالی که از آن به «فرهنگ شناور» (در معنای منفی آن) یاد کرده اند، فروغلتیده است؛ در این فرهنگ نمی توان به شبکه تعامل ذهنی و گفتگوی سوژه محور سوژه، و درک اصول و مناسبات رفتاری فارغ از انگیخته ها و انگیزه های فرافکنانه و بیمارگونه ناشی از عدم فردیت، دست یافت. برای مثال در محافل شبه روشنفکری به کرات دیده ام که از گفتگوی مسالمت آمیز، نقد سازنده، همفکری در عین احترام به یکدیگر و ژست های این چنینی سخن گفته می شود ، اما کافی است تنها یک نقد به طور روشمند صورت گیرد تا به طرفه العینی رذایل نداشته جایگزین فضایل شخص گردند، همچنانکه در آن سوی قضیه دقایقی پیش ، در مدح و ثنای آن دیگری ، فضایل نداشته را بدو نسبت می دادند!!!

  به دلیل همین عدم نضج فردیت و کم بینی ها چنان عقل سوزی ها و عقل ستیزی هایی شکل می گیرند و ما در فهم مسایلی چون آزادی بیان، تساهل، کثرت گرایی و دیگر مفاهیم اندیشه ی جدید به چاه ویل هاویه می لغزیم و تا زمانیکه بدین جهل خانمان سوز واقف نیستیم به سفر در اعماق انحطاط خود خواسته ی خویش ادامه می دهیم و خوشنود و مشعوفیم که کوروش و داریوش و فردوسی و حافظ داریم و مهد تمدن و قطب عالم ایم!

  در حالیکه به زعم داشتن چنین گنجینه هایی، هرگز توان برخاستن از مخموری و خمول و گمراهی خویش نداشته ایم و همچنان در زمره ی ضعفا هستیم. حال اینکه در درک صحیح اینان تا چه حد به خطا و صواب بوده ایم، خود سخن دیگری است.

  اگر در حال حاضر قادر به درک امر منطقی از غیر منطقی(در بافت جامعه شناسانه ی کنش بهنجار) نیستیم ، و به قولی غیر منطق جایگزین منطق شده است، نشان از فقر فرهنگی امروزه مان، انزوای فرهنگی ، عدم درک بنیان ها و مهمتر از همه «امتناع عقلانیت فلسفی» است، آنچنان که در یک مثال پیش پا افتاده که بی بنیانی ما را در عرصه ی منطق فرهنگی نشان می دهد می توان گفت: توقف کردن به هنگام چراغ قرمز برای عابر پیاده ، با پوزخند و تمسخر دیگران همراه است!!! چرا که آنان معتقدند این کار در چنین جامعه ای دیوانگی است!

  عدم ارتباط فکری آزاد و فاقد غرض یا به تعبیر پروفسور هابرماس Ideal speech situation ، به دلیل ضعف مواجهه ی فکری بر خواسته از عدم فردیت و حریت( که دلایل ریشه ای سیاسی_اقتصادی مهمی نیز دارند) با دیگری، به انسداد حوزه ی عمومی (Public sphere) و حذف وجود چیزی به نام جامعه ی مدنی (Civil society) و در نتیجه فقدان اجماعی برای ظهور تفکرات دموکراتیک که حتی ظهور نهادهای دموکراتیک را تحت الشعاع خود قرار خواهد داد می گردد. تا زمانیکه به تعبیر «فردریش فون هایک» (فیلسوف اتریشی) این نگاه از بالا به پایین (Constructivism) و دولتی در جامعه وجود دارد ، مردم همه چیز را از کانال تنگ و فشرده ی نخبگان جامعه می بینند و آینه ی تمام نمای رفتار و کردار ایشان اند. به همین سبب، «فرهنگ دولتی» که ناشی از ایدئولوژی حاکم و زد و بند های سیاسی_جناحی است موجب تخریب ارتباط و تعامل در حوزه های عمومی جامعه خواهد شد و انگیزه های سیاسی که عمدتا فاقد چیزی به نام « مصلحت عمومی» اند، وارد حوزه ی اندیشه می گردند و از منشا و سرچشمه ، آنان را آلوده تعلقات و تعصبات فردی یا گروهی _ جناحی می کنند و منتهی به « بی دولتی فرهنگ» خواهند شد .

  با تمامی این تفاسیر در شرایط کنونی به زعم من پرسش اساسی، هم چنان پرسش از "انحطاط" است، اگر به زوایای زیرین(Base) اندیشه ی جدید به دقت بنگریم در خواهیم یافت که در هر زمان و در هر مکان، اگر تجدید و تجددی صورت پذیرفته ، لاجرم شناخت مبادی سقوط و انحطاط نیز واکاوی شده اند. از اینرو مصرانه برآنم که مفهوم تجدد، بطور منطقی به مفهوم " انحطاط" وابسته است. چرا که اگر ملتی ، به مبادی انحطاط و سیه روزی خویش واقف گردد، همین اندازه گام در جاده ی تجدد نهاده است.

  برای راهوار کردن و راهی نمودن این کشتی ، ابتدا می بایست که سکان به بیراهه رفتن آن را در دست گیریم. گام نخستین این راه، فراق و فراغ از چنگال نظریه سازی های سخیف تجدد ستیز و اصحاب ایدئولوژی های سلطه اهل رسانه است که غرب را در : هالیوود و گروه های متال، ایدز، پورنوگرافی و با کمی تخفیف و مسامحه به مک دونالد و ساخت و ساز آسمان خراش های مستحکم خلاصه نموده اند و بر این قیاس عقیم برایش نسخه می پیچند. بنابراین به وضوح بر خواننده ی فرهیخته مبرهن خواهد بود که موضع و رویکرد پایه و غالب من « مدرنیته و ایمان به تجدد» است( این وضوح برای آنانی است که گمان می بردند، موضع ما تجدد ستیزی است!) برای فهم آن چه که سقوط و زوال می نامیم راهی جز این متصور نخواهد بود که از ابزار و ادوات و به تبع آن لوازم و نتایج اندیشه ی جدید بهره بگیریم . برای داشتن شیوه ای روشمند و منطقی در تفکر می بایست که چیزی به نام « عقلانیت فلسفی» که وسیله ای در اختیار « عقلانیت ابزاری» است ، وجود داشته باشد .

  اگر برآیند تفکر منطقی هر یک از عامه ی مردم یا نخبگان را به عنوان مدخلی برای برآورد عقلانیت فلسفی جامعه در نظر بگیریم ، نتیجه به واقع اسف بار خواهد بود .

  عقلانیت فلسفی متضمن و در بر گیرنده ی آینده ی عقلانیت ابزاری یک جامعه است ، پس وقتی عقلانیت فلسفی ای به عنوان پشتوانه ی تئوریک و نظری برای طبقه بندی مفاهیم و حتی تعریف مطلوبیت ها برای مثال در علم اقتصاد (که برآیند ابزاری دانش تئوریک و عقلانیت فلسفی است ) وجود ندارد، اطمینان و ایقان و آینده ای هم نمی توان به کارآمدی و نظم ساختاری و کارکردی عقلانیت ابزاری در جمیع جهات آن قایل شد. برای ذکر چند مصداق بارز: کدام مسافر ناوگان هوایی در کشور ما به هنگام پرواز اشهد نمی خواند ! یا حداقل به ذکر و زمزمه ی اوراد و ادعیه نمی پردازد و نذر نمی کند که اگر سالم به زمین رسیدم چنین و چنان کنم؟!!! یا آن فردی که برای رسیدن به طبقه ی دهم برجی به ناچار باید که سوار آسانسور( بخوانید بالابر!) شود و اگر بخت یار او باشد ، او آنی نباشد که در این قفس آهنین هلاک خواهد شد !(در اینجا شجاعانه می گویم که به خود نظر داشتم!) و یا آن صاحب خودرویی که ، خودروی خود را مجهز به پیشرفته ترین دزدگیر می کند اما هر بار بعد از فشار دکمه قفل آن ، چند قدمی نرفته بازمی گردد و در خودرو را شخصا ، مجددا آزمایش می کند تا اطمینان حاصل کند که دزدگیر درست عمل کرده است!!!.

  منظور نگارنده از ذکر مصادیق فوق اینست که حتی از علم که بلندترین و رفیع ترین برساخته ی بشری است نمی توان در جوامعی که با چنین فقدان درکی نظری، از نسبت میان عقلانیت فلسفی و عقلانیت ابزاری روبروست ، انتظار کارکرد صحیحی داشت و هیچ گاه نمی توان از مبادی امر خطیر و عظیمی چون نظام اندیشه ی جدید و چیزی به نام تجدد سخن راند. در جایی که ابتدا ماشین وارد می شود و بعد در فکر جاده و ملزومات انند، روشن است که التفات به مبانی از حد تمثیل های غریزی آن سرمقاله نویس روزنامه ی صوراسرافیل که ظاهرا بدین نکته پی برده بود که «به واگن چی ساربان نمی توان گفت!» فراتر نخواهد رفت. مارکس به درستی گفته بود که:«این زندگی است که آگاهی را می سازد و نه بالعکس» بنابر این هر ملتی همان گونه می اندیشد که می زیید، برای از بین بردن آفتی که اینک دامن گیر ماست، پیش از هر چیز تحولی روشمند در اساس تفکر و روش بکار بردن آن می بایست که صورت گیرد. هم چنان که بزرگترین تحولات در تاریخ اندیشه از آکویناس تا دکارت و ماکیاولی تا کوپرنیک و گالیله و نیوتن با تحول در مبانی و مبادی اندیشه صورت گرفته است.

  تردیدی ندارم که وضعیت فعلی ما ، وضع هولناکی است به دلیل اینکه نه تنها با چیزی به نام زوال اندیشه دست به گریبانیم بلکه در جهل به جهل زوال اندیشه به سر می بریم و گمان باطل داریم که می اندیشیم!!!.

  اباطیلی در سر می پرورانیم و در صدد توجیه و اباحه ی آن بر می آییم، از افلاطون چیزی نمی دانیم و از دریدا سخن می گوییم، هگل نخوانده ایم و از هابرماس نقل قول می کنیم؛ در جهل مرکب نسبت به بینش و نظام اندیشه ی قدیم و جدید ، و جنس و سنخ مجزا و متمایز اندو ، ابن خلدون را پدر جامعه شناسی مدرن نام می نهیم! ابن سینا را به دلیل آن که در برهان منطق شفا گفته است:« یقین غیر مشروط و کلی غیر مقید تجربی، اگر هم به دست آید از تجربه به دست نمی آید و منبع دیگری دارد» قیاس از پوپر و سخن او را مصداق بارز ابطال پذیری می دانیم!! خواجه نظام الملک را در کنار ماکیاولی می نشانیم و در بحث از مفاهیم سده های میانه، اروپا و ایران را یکی می پنداریم و به ترجمه شرح الاسمی مفهومی در غرب_ که مضمون و منطق و تاریخی دگر در پس آن نهفته است_ بسنده می کنیم، در محافل روشنفکری این دیار تحقیق در مورد افلاطون، ارسطو،اگوستین، سده های میانه و تاریخ قدیم اروپا و حتی اسلام نشان از واپسروی و ارتجاع فکری محقق قلمداد می گردد! پر واضح است که تا با خود اینچنین می کنیم، از حد هرزه درایی های روزمره و از سر تفنن فراتر نمی رویم و تاریخ تفکر جز جمع جبری عده ای آدم عاطل و بیکاره به نام " فیلسوف"! برای مان نخواهد بود و به همین دلیل است که برای مثال از درک حاق و عمیق واژه هایی چون “Subject” و “Inter subjectivity” جز ترجمه هایی سفیهانه چون «موضوع» و « کنش بین الاذهانی» ! به دست نخواهیم داد، کافی است با خود بیاندیشیم که چرا در بازارهای منورالفکری جامعه ی ما! و در بحث های بی محتوا و آبکی و به اصطلاح فلسفی، سارتر و کامو و کافکا و این اواخر اوشو، پائولو کوئیلیو شمع درخشان هر محفل ادبی اند، اما وقتی سخن از آکویناس و کانت و هگل و فیشته به میان می آید، گویی طاعون فکری ای در افتاده است! به همین دلیل به عنوان یک دوست و یک دردمند( و نه به مثابه دانای کل!) و برای به جا آوردن شرط بلاغ مشفقانه می گویم، تفکر ساحتی است جدی و مقدس، و مبتنی بر فصل و تمایز ذاتی انسان.در آن به دنبال قیل و قال اهل مدرسه و سفسطه های اصحاب یمین و یسار نباشیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/23ساعت 22:21  توسط حجت فتحی مهر  | 

« Flaneur(فلانور1): پرسه در شهر »

 

    برخی از پژوهشگران فرهنگ عامه بر آنند که به موازات شادابی و طراوت توده ها، نخبگان با نگاهی حقیر و عاری از تامل بدان می نگرند، صرفنظر از صحیح یا سقیم دانستن این نظر ، باید بدانیم که در عمده مطالعات فرهنگی حاضر، این مسئله هنوز از خصوصیات و ویژگی های بارز وضعیت فرهنگی زمانه ی ما است .(Barry Richards 1994)

متن حاضر به دلیل خصلت ذاتی نگارنده پاره ای از آزردگی ها از امر عادی و تفاوت بنیادینی که بین دو امر متعالی و مبتذل ( که مستقیما موضوع بحث حاضر نیست ) قایل است ، نمی تواند عاری از چنین نگرشی باشد ، همچنانکه این مقال ممکن است در بدو امر برای آشنایان با نوشتار اینجانب متفاوت از آثار نوشتاری دیگر من باشد . لیکن بینش مذکور نه بر پایه ی داده های ایدئولوژیک بلکه عمدتا از ایده های عملی شده ی فعلی جامعه ی ما ایرانیان در قبال مظاهر مدرنیته و نه خود مدرنیته! نشات می گیرد . بدیهی است که در تحلیل جنبه های روانشناختی _ اخلاقی _ زیبایی شناختی فرهنگ توده ای حاضر شکی وجود نخواهد داشت ، ولی مسئله (problem2)  زمانی روی خواهد داد که آن را با فرهنگ متعالی یا زیر ساخت های فلسفی _ فرهنگی تمدن مدرن مقایسه کنیم . کوشش خواهم نمود جهت وضوح و کمتر انتزاعی شدن بحث ، در ادامه فقراتی انضمامی از این آنارشی فرهنگی را بیان نمایم.

نکته ی اساسی دیگر در فهم وضعیت فرهنگی حال حاضر ما این است که می توانیم از تشابهات و علایق فرهنگی همسو و تداخل های بین فرهنگی و رو بناهای تمدن در امر پژوهش ( در این مورد ) بهره گیریم ولی به زعم من ، تطبیق فرهنگی _ ارزشی _ فضیلتی در مقابل شبه فرهنگ کنونی مان ( اگر نگوییم فرهنگی صوری!) به دلیل تفاوت نظام اندیشه و تمایز بنیادین فضیلت ها و منطق استحصال آن و عدم دسترسی مفهومی مان بدان معیارها و موازین ره به جایی نخواهد برد . به همین دلیل است که هم اکنون به آفتی چون « تقلید» در تمامی شئون و شقوق آن دچار شده ایم. اگر بخواهم از تعبیر دقیقی استفاده نمایم باید بگویم : «برانگیختن احساسات آبکی را به مفهومی تخصصی می توان ناتوانی در تحمل واقعیت دانست. » علاقه مفرط جامعه ( خصوصا فعلی) ما به جنبه های صوری فرهنگ مدرن ، بدون داشتن اطلاع صحیح از لوازم و نتایج آن ، نشات گرفته از همین واقعیت تلخ و داشتن عدم فهم و ظرفیت فرهنگی است . نگاهی هر چند گذرا و سطحی به محصولات پرمصرف ادبیات عامه پسند و ( فیلم های سینما، تلویزیون ، مجلات خانواده و ...) که به نوعی فلسفه عوامند و همچنین نوع پوشاک بدون دانستن خاستگاه و حتی طبقه ی مصرف آن ، لوازم و ادوات آرایشی _ بهداشتی متنوع که به جنگ افزارهای تغییر چهره بیشتر شبیه اند و در نتیجه موجب شعله ور شدن بحران عدم اعتماد و دامن زدن به مشکلات خانوادگی _حقوقی_اجتماعی می شوند ناشی از برانگیزنده کردن همین احساسات روزمره و به اصطلاح آبکی است . برای ایضاح منطق و مضمون مفاهیمی که در اینجا و تبع خصلت و خصوصیت بحث به کار می گیریم به ناچار نمی توان از ذکر پاره ای از مصادیق چشم پوشید .

بنابراین گریز از واقعیت و عدم رویارویی با منطق فرهنگ جدید و شاید به دلیل عدم توان درک حاق و تام آن ( یا حتی انسداد چنین مفهومی ) به تضادهای شدید روانی_اجتماعی و یک فروپاشی و آنارشی فرهنگی می انجامد. "بری ریچاردز" به درستی و به مناسبتی دیگر در جایی گفته است که : «برای اثبات این نظر که فرهنگ عامه با حقیقت روانی تضاد دارد دلایل روانکاوانه بسیار زیادی می توان برشمرد ، زیرا در این فرهنگ آنچه هضم کردنش ساده و اسباب سرگرمی و گریز از واقعیت است بر آثار پیچیده و اضطراب آور رجحان داده می شود . »


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/15ساعت 20:10  توسط حجت فتحی مهر  | 

« دیباچه »


+ نوشته شده در  شنبه 1389/01/07ساعت 19:14  توسط حجت فتحی مهر  | 

كلاس هاي آموزشي




  از آنجا که داشتن روش و نظریه، گام نخست فهمیدن موضوع مورد بررسی است، بر آن شدیم که برای اولین بار در استان گیلان با اتکا ایمان به ساحت اندیشه با نگاهی روشمند و حمایت کلیه دوستان و برای استفاده کلیه دانش پژوهان و علاقمندان به مباحث فکری و اندیشه، دوره های آموزشی زیر را بنا به خواست مشتاقان و حامیان تفکر در چارچوب مجوز ها و موازین قانونی مربوطه برگزار کنیم:

۱ـ جستارهایی پیرامون هرمنوتیک ( نظریه تفسیر و تاویل متن)

۲ـ درسگفتارهای فلسفه هنر و زیبایی شناسی

۳ـ فلسفه علوم اجتماعی ( روش تفسیر و تبیین امور اجتماعی)

۴ـ تاریخ اندیشه ها ( نگاهی به تاریخ تفکر فلسفی تا عصر حاضر)

۵ـ درآمدی بر هنرهای زیبا ( رابطه ی هنر و فلسفه )

۶ـ مقدمه ای بر فلسفه ی علم ( مقدمه ای بر تفاوت و تمایز دیدگاه فلسفی و علمی)

۷ـ صورت بندی مدرنیته و پست مدرنیته ( تحلیلی بر بسترهای تکامل تاریخی_ اجتماعی اندیشه مدرن)

 هدف از برگزاری این دوره های آموزشی صرفا ارتقا سطح کیفی ، علمی و هنری دانش پژوهان در طیف های مربوطه و به تبع تعلقات آنان خواهد بود و به هیچ صنف و جناح خاصی گرایش نخواهد داشت.

 


کلاس های مذکور از هفته اول اردیبهشت شروع خواهند شد و برای کسب اطلاع بیشتر به  همين وبلاگ        (fathimehr.blogfa.com) رجوع نمایید. و یا با شماره تلفن: ۷۷۲۳۹۰۴ـ۰۱۳۱ تماس بگيريد.

لازم به ذكر است كه علاقه مندان درحال حاضر در سه موضوع ذيل مي توانند ثبت نام كنند:

1-  درسگفتارهای فلسفه هنر و زیبایی شناسی

2 ـ مقدمه ای بر فلسفه ی علم

3- فلسفه علوم اجتماعی ( دوره مقدماتي)

[ ثبت نام در ساير موضوعات با توجه به حد نصاب كلاس و شرايط امكان آن، متعاقبا" به اطلاع دوستان خواهد رسيد.]

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/01/07ساعت 14:2  توسط حجت فتحی مهر  | 

دیباچه

 

« اندیشه برانگیزترین امر در زمانه ی اندیشه برانگیز ما این است که ما هنوز نمی اندیشیم!»

« اصالتمندی واقعی در کسب این قدرت است که افکار پیشین را دریابیم، و در یافته ها را تحمل کنیم و آنچه را که در خفا تحمل کرده ایم به بالندگی برسانیم. آنگاه این افکار، خود بدانجایی می رسند که بدان تعلق دارند، به آن چیزی می رسند که من آنرا "امر آغازین" می نامم. آنگاه شور اصیل تفکر و در اصل شور انسان به امر عاری از منفعت پیوسته بیشتر می شود... اما در حقیقت هر گام در راه تفکر، تنها تلاشی محسوب خواهد شد برای آنکه انسان را متفکرانه، در یافتن مسیر ذات خویش همیاری کند .»        «مارتین هایدگر»

 

  به دنبال چندین سده تعطیل تحقیق و تفکر و نه تقلید و تقید در اندیشه ی اندیشه شده ی تجدد غربیان زمان تعطیل این توهم که ما نیز می اندیشیم! باید که دیر یا زود فرارسد.

  رستاخیزی که در شرایط کنونی وضع تفکر و اندیشیدن در ایران به دنبال آن هستیم_ در حالیکه هر روز بازار مکاره ی اندیشه های داغ پست مدرنیستی ! و ایدئولوژی های اسقاطی و دست چندمی که به عنوان محصول بدیع تجدد غربی به نازلترین بها ارزانیمان می شود و رو به اوج و گرمای روزافزونی است_ هرگز به وقوع نخواهد پیوست و ما در جهل مضاعف، نه تنها به بنیان و اساس مرصوص اندیشه ی غرب التفاتی نخواهیم یافت بلکه با غایب مفقودالاثری به نام سنت که روحش همچنان ناخودآگاه جمعی مان را می آزارد دست و پنجه در خواهیم افکند.

  بدیهی است تا زمانی که حتی تفاوت و تمایز مقدمه ی فلسفی و گفتار فلسفی و گذار و گذر از آن یکی به دیگری در نظرمان مغفول و مجهول افتاده است همچنان به غث و سمین و لاطائلات هرروزه ی چپ و راست و محافظه کار و اصلاح طلب و ... ادامه خواهیم داد و میراث خوار جهل گذشتگان خواهیم بود. میراثی که امهات آن ترهاتی بیش نخواهد بود و جز مالیخولیای شبه روشنفکری سوغاتی برایمان به ارمغان نخواهد آورد. برای دریافت کورسویی از این فترت و عسرت راهی جز این متصور نخواهد بود که از مبادی انحطاطی که خود خواسته بدان فروغلتیده ایم، پرسش کنیم.

  تا زمانی که وضع تفکر به مثابه هواداری از یک مد روشنفکری و فلان طریقه آرایش چهره و بهمان کلاه چپ چگوارایی و سینه زدن در زیر علم به ظاهر زرین ایدئولوژی پست مدرنیستی، فمنیستی، ادبی و چنین و چنانی ! است، باید این حقیقت تلخ را بدانیم و آویزه ی هوش و گوش خود کنیم که جز لعبتکانی پای در گل و زرد روی! هر روز بیش از پیش از درک ناب اندیشه ی غرب و شناخت و تکوین حلقه های گمشده ی تمدن ایران در کلیه شئون و شقوق عاجز خواهیم ماند.

  خطایی بس بزرگ و نابخشودنی است که در افراط عارف خویی و زاهد منشی و تفریط روشنفکرمابی و سکولارشدن (که به ضرس قاطع می گویم در تفهیم و تبیین معنای هردوی آن به خطا رفته ایم) و ستیز و عناد این یک با آن دیگری در افتیم و بمانیم که در مانده ایم! بنابراین هدف بدوی و اصلی ما در این ره اساسا پرسش از بنیان ها و شالوده هاست، همچنان که از نقاط قوت شادمان می شویم ( اگر قوتی وجود داشته باشد!) باید که چشممان را به تاریکی و ظلمت باز کنیم و به تعبیر کانت: «جرات پرسش و دانستن داشته باشیم.» باید که دکان طراران و کذابان و معرکه گیران را که از نام اندیشه سکه ضرب می کنند و به کام دیو پلید جهل می ریزند به نور و دیده معرفت و حقیقت تخته کنیم و از مثله کردن و مبتذل کردن ساحت اندیشه جدا بر حذر باشیم که راهی جز این برای انسانی که امروز و برای فردا ( و نه انسان فردا که به زعم من هرگز بدین معنا وجود نخواهد داشت ) خواهیم ساخت وجود نخواهد داشت.

  بدینسان و برای جلوگیری و هدررفتن بیش از پیش مضمون مفاهیم ( که اکنون به شدت دچار آنیم ) باید از خلط دو نظام مجزای مبانی اندیشه ی قدیم و جدید بپرهیزیم، مفاهیمی که حتی در بافت فعلی جامعه ی ما و در شرایط عدمی اندیشه ورزی حتی نمی توان به درستی به تحلیل منطقی _ فلسفی _ تاریخی _ اجتماعی آن پرداخت. مفاهیمی چون : مصلحت عمومی _ ابتذال _ فضیلت _ اندیشه ی دینی _ اندیشه ی تجدد و صدها و صدها مفهوم بنیادین دیگر که قبل از اینکه به غور و بررسی دقیق آن ها بنشینیم بر اثر تهی شدن و خلط شدن جریانات سیاسی_ اجتماعی و تفکرات سخیف و عوامانه و هوچی گرایی های اهل سفسطه نه تنها یکسره از اندیشه ی جدید جدا افتاده است بلکه گوینده این سخنان در حوزه های به اصطلاح اهل قلم و روشنفکری به مرتجع ، عنصر نفوذی !عامل استبداد، خفقان و ... و مورد هتاکی و طرد و ترک اینان قرار خواهد گرفت.

  کوتاه سخن اینکه از زبان اندیشمندی ایرانی که در این ره به حق و انصاف جد و جهد بلیغ و کثیری نموده است باید گفت:

« هدف من از انتشار این دفترها از محدوده ی ریختن آب در خوابگه مورچگان فراتر نمی رود . بی هیچ خیره سری و شوخ چشمی باید بدانیم که مرده ریگی که در قلمرو اندیشه جدید به ما رسیده ، یکسره فاقد ارزش است و بدیهی است که _ چنان که فروغ فرخزاد به اشاره گفته بود _ در این جوی پژوهش های حقیری که به مرداب های تکرار و تقلید ختم می شود ، هیچ کس مروارید سخن جدی صید نخواهد کرد.»

 




توضيحاتي پيرامون موارد مورد بحث:

۱ـ هرمنوتیک یا نظریه ی تفسیر را به فن یا هنر تاویل متن (گفتاری و نوشتاری) نیز تعریف می کنند. تاویل شامل کنش ها، رویدادها، لحن ها، اشارات و... نیز می شود. ریشه ی این اصطلاح به نام «هرمس» باز می گردد که از نظر یونانیان باستان خدایی بود که نقش رساندن پیام خدایان را به یکدیگر به عهده داشت و در عین حال به آدمیان نیز یاری می کرد تا هم پیام های رمزی خدایان را درک کنند و هم مقصود و منظور یکدیگر را در سخن گفتن و نوشتن درک کنند . بشر در مواجهه با نصوص دینی و متون عرفی از همان ابتدا دو فعالیت را توامان دنبال کرده است : یکی تبیین معنا و مضمون ، دیگری کشف قواعدی که ما را به هدف اول رسانده یا می رساند . مراد از فعالیت هرمنوتیکی همین فعالیت دوم است که در همه ی دوران ها و جوامع کم و بیش وجود داشته است .

۲ـ هرگاه به یاری نشانه های زبانی و مفهوم سازی های فلسفی ، منطقی و علمی نتوانستیم واقعیتی، رویدادی یا تجربه ای انسانی را بیان و به دیگری منتقل کنیم به  هنر پناه می بریم .

هنر دریچه ای به انتقال تجربه های درونی و باطنی زندگی آدمی است . فریدریش نیچه به جهان پند می داد که همچون هنر باشد « که همواره خود را می آغازد». مارتین هایدگر در حالی که فلسفه و علم مدرن را ناتوان از گشایش راز هستی می دید، هنرمند و شاعر را دانای این راز می شناخت. در این مبحث ما بر آنیم که پرسش از هستی هنر در تعامل با فلسفه طرح نماییم یا به تعبیری بگوییم: سخن فلسفی چه دارد که در حق هنر بگوید؟ بنابراین فلسفه هنر تاملاتی است بر پرسش هایی این قبیل که در طول تاریخ فیلسوفان و اندیشمندان تلاش خود را صرف پاسخ بدان کرده اند. در این کوره راه فلسفی انتظار پاسخی قطعی امری محال و نابخردانه خواهد بود.

 ۳ـ فلسفه علوم اجتماعی مطالعه ی منطق و روش علوم اجتماعی است. پرسش هایی از قبیل:

ملاک های تبیین اجتماعی معتبر چیست؟ علوم اجتماعی چگونه از علوم طبیعی متمایز می شوند؟ آیا روش جداگانه ای برای تحقیق اجتماعی وجود دارد؟ به کمک کدام روش های تجربی می توان ادعاهای علوم اجتماعی را ارزیابی کرد؟ آیا قوانین اجتماعی تقلیل ناپذیر وجود دارند؟ روابط علی میان پدیده های اجتماعی چیست؟ نظریه و هدف فلسفه ی علوم اجتماعی چیست؟ روش های فهم جهان اجتماعی و بالطبع فهم کیستی ما بستگی به چه چیز دارد؟ آیا واقعیت ، ساخته ی آگاهی است یا نوع و شیوه ی زندگی است که واقعیت را می سازد؟

تمامی این پرسش ها در بنیادهای فلسفی تفکر اجتماعی مورد بررسی قرار می گیرند. فلسفه ی علوم اجتماعی به ما خواهد آموخت چرا به فلسفه محتاجیم. به تعبیری فلسفه بنیادها را جستجو می کند و علوم اجتماعی میوه درختی به نام فلسفه اند. بدیهی است که اگر ریشه ی این درخت در آب باشد، نه تنها هرگز میوه ای فربه به نام علوم انسانی از آن نخواهد رویید بلکه هر آینه این درخت متورم از درون پوسیده خواهد شد. ( باید به یاد داشته باشیم که متورم بودن یک دانش تفاوت بنیادی دارد با فربه بودن آن دانش! )

۴ـ برای فهم اندیشه ( خواه غرب یا شرق ) لازم است که با تطور و تکامل فکر و اندیشه در آن دیار آشنایی عمیق فراهم نمود . لازمه ی این فحص فلسفی چیزی جز ریشه یابی تاریخی_اجتماعی و سیر جریان اندیشه با دیدی عالمانه نتواند بود. از اینرو به دید نگارنده بنیادی ترین بخش پژوهش در ارتباط با نظام و عناصر تفکر، لاجرم از ویژگی تاریخی _ اجتماعی آن متاثر می شود و ضرورتا باید در یک بستر تاریخی _ فلسفی مورد مطالعه و بررسی جدی قرار گیرد . تاریخ تفکر (که در اینجا منظور خصوصا تفکر غربی است) نشان داده است که فکر و کاوش فلسفی یک موضوع مجرد منتزع از امر تاریخی نیست، بنابراین فهم نظریات بزرگانی چون آکویناس، کانت، هگل و دیگران با توجه به فهم منطق درونی گفتمان و جهان بینی حاکم بر این فرزانگان قابل فهم خواهد بود. مدعای فوق که دلیل عام مطالعه تاریخی تفکر فلسفی است، دارای دلایل خاصی چون تطبیق وضع تفکر در بافت فکری ما ایرانیان و تفکر و تمدن غربی را نیز شامل می شود که در حوزه ی مطالعات تطبیقی از اهمیت بسیار بالایی برخوردار خواهد بود. بنابراین برای فهم و ایضاع منطق و مضمون مفاهیم و به دلیل جدا افتادن نظم و سیر فکری ما در انشعابات فلسفه و علوم مدرن و برای یافتن علل انحطاط فکری و ریشه یابی کاستی ها و یافتن راهکارها نیاز به بازیابی و باززایی سنت فکری حیاتی است و با در یافتن رشد عقل(به تعبیر کانت) در بستر تاریخ اندیشه نیاز مبرم و روز افزون به تامل و بسط حوزه ی گفتگو و آگاهی از این مباحث برای ذهن ایرانی مبرهن خواهد بود.

۵ـ فلسفه چه نوع پرسش هایی را باید درباره ی هنر مطرح کند؟

در بحث از زیبایی شناسی و تاریخ فلسفه ی هنر که پیشتر آمد هدف، تحقیقی تاریخی پیرامون سوالات و پاسخ های فلسفی متفکرانی است که پیرامون هنر از دیدگاه سازمان فلسفی و نظام فکری خاص خویش بدان پرداخته اند. اما در این مبحث ، هدف صرفا مابعدالطبیعه یا متافیزیک هنر است. به تعبیر ایتن ژیلسون : قصد داریم از فلسفه هستی دوباره به عام ترین مفهوم هنر در ذات آن فرود آییم . سخن بر سر خلاقیت هنرمند یا نقاش و اثر هنری نیست هنرمندان در این جا بر حسب ضرورت شاهدانند نه بازیگران! و باز هم به زبان شیوای ژیلسون : محال است که از مابعدالطبیعه ی هنر به مفهوم هیچ یک از هنر ها نظیر نقاشی یا موسیقی پی ببریم، در عین حال این مابعدالطبیعه برای هنرها خالی از فایده نیست. نخست آنکه بیان می کند که چرا برخی فعالیت های بشر سزاوار عنوان هنرهای زیبایند، علاوه بر آن به جهت طرح قوانین کلی ای که تفسیر هر هنر خاصی باید آن ها را رعایت کند تا ماهیت آن هنر نادیده نماند، مطمئن ترین پناهگاه در برابر خطر همیشه حاضر هنر نشناسی است که عبارت است از نادیده گرفتن هنر در جایی که هست و تحسین هنر در جایی که نیست.

کمتر هنرمندی( و شاید هرگز و هیچ کس ) وقتی می تواند تصنیف موسیقی کند یا تصویری بیافریند در باره ی آن خواهد نوشت! بنابراین برای اندیشه ور فلسفی اگر نگوییم متفکر فلسفی ( به دلیل فقدان تعریفی درست در فرهنگ ما) نه وظیفه بلکه فریضه است که همت نماید تا فلسفه را با هنر خلط ننمایند و در نهایت تعاطی و مشارکت این دو با یکدیگر و ادای دین خویش در حق آن دیگری ، ابتذال را به تعالی و تعالی را به ابتذال( خواه از نوع هنر و خواه از نوع فلسفی ) تقلیل ندهند.

۶ـ علم چیست؟ روش علمی چه ویژگی هایی دارد؟ آیا علم همان فلسفه است؟ تفاوت ها و تغایرهای نگرش علمی و فلسفی در چیست؟ علم در چه حوزه ای به کاوش می پردازد؟ آیا دانش و ارزش یکی هستند؟ آیا علم به پیش برد اخلاق کمک می کند؟

چنین پرسش هایی و بسیاری از این گونه سوالات در فلسفه ی علم مطرح می شوند. فلسفه ی علم شاخه ای از معرفت شناسی است که به بررسی روش، ابزار و حدود و ثغور شناخت علمی و ویژگی های آن می پردازد، اینکه آیا معرفت علمی تنها معرفت صحیح است؟ و آیا معرفت صادق ، معرفت موجهی است؟ استدلال علمی دارای چه پارامترهایی است؟ آیا با علم می توان به معقولیت اعمال دینی دست یافت؟ آیا با علم می توان متافیزیک اثبات نمود؟ بزرگترین فیلسوفان علم در عصر حاضر همچون پوپر، لاکاتوش، همپل، کوهن،فایرابند و دیگران بدین پرسش های اساسی از دیدگاه خویش پاسخ گفته اند.

 ۷ـ هدف از این عنوان بررسی صورتبندی اجتماعی _ تاریخی ظهور مدرنیته که یکی از مهم ترین و بنیادی ترین بحث های تکامل اندیشه در طول تاریخ حیات اجتماعی انسان را تشکیل می دهد می باشد که تمامی عرصه های حیات بشری را تحت تاثیر و تحت الشعاع خود قرار داده است و همچنان ادامه دارد.

عصر رنسانس یا عصر نوزایی و تحولات مختلف فکری و فرهنگی و هنری آن ، بر آمدن اومانیسم ، عصر اصلاح مذهبی یا رفورم و پیشگامان اصلاح دینی ( لوتر ، کالون و ... ) ، عصر روشنگری یا عصر عقلانی شدن و حصول عقلانیت ، ظهور انقلابات دموکراتیک در پهنه ی عالم و همچنین نظریات علمی دانشمندان و فیلسوفانی چون بیکن، دکارت ، گالیله ، نیوتن ، هیوم ، دیدگاه های انتقادی کانت ، دستگاه فلسفی هگل در این مبحث مورد ارزیابی قرار خواهد گرفت .

نکته ای که می بایست در راستای نظریه پست مدرنیسم ذکر نمود این مسئله است که بدون درک و بسط تحلیل و امکان تفهیم منطق درونی تاریخ غرب (خصوصا اروپا ) اساسا نمی توان به فهم نگرش جدید دست یافت ، تنها با کنکاش و نقادی وجوه گوناگون معرفت در غرب است که می توانیم به تحلیل مبنای نظری دستگاه مفاهیم اندیشه جدید نایل شویم . بدیهی است که در سراب پیشرفت ذهن و فروغلتیدن به مباحث روز! پست مدرنیسم که قویا مبتنی و متکی به مباحث ریشه ایی معرفت در غرب ( مسیحیت ، قرون وسطی و جهان باستان ) می باشد ، نه تنها به تهی کردن اذهان و عقول و انسداد انتقال مفهومی به مفهوم دیگر در تاریخ اندیشه در می مانیم ، بلکه از سوی دیگر برای فهم وضعیت       (situation)  و شرایط (condition) پست مدرن و گزارش (report) صحیح آن به چاه ویل یاوه سرایی و افاضات بی سروته ، مفاهیم تهی از مضمونی در خواهیم افتاد که در جامعه فعلی مان به ثمن بخس در حوزه های به اصطلاح ادیبانه و فاضلانه و محافل شبه روشنفکری مبادله می شود و طرفه اینکه تکرر این مباحث ، ما را از تفکر در آن مبانی بیش از پیش باز خواهد داشت و شقاق و شکافی که در نتیجه فهم ایدئولوژیک ( که به تعبیری یگانه شیوه ی اندیشیدن در جامعه ی ماست ) از سیر تاریخ تفکر مغرب زمین در عقول ما ایرانیان حادث شده است را دامن خواهد زد .

برای اینکه گسست در عین تداوم ! اندیشه را در دیار مغرب زمین از اندیشه الهی به اندیشه اومانیستی و انتقال یکان ها و محک ها و سکان ها را به محک و معیار دیگری درک کنیم به عبارتی از هگل در یکی از رساله های دوره ی جوانی وی بسنده می کنیم که آن را از آن انسان می داند. هگل نوشته بود :

« از کوشش های پیشین که بگذریم ، رسالت نشان دادن این امر که گنج هایی که به آسمان نسبت داده می شود ،  دست کم در قلمرو نظر ، به انسان تعلق دارند ، به طور اساسی ، از آن زمان ماست . اما کدام عنصری چنان توانی می تواند داشته باشد که چنین حقی را طلب کند و آن را به تصرف خود در آورد ؟!»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/12/25ساعت 0:57  توسط حجت فتحی مهر  |