« اندیشه برانگیزترین امر در زمانه ی اندیشه برانگیز ما این است که ما هنوز نمی اندیشیم!»
« اصالتمندی واقعی در کسب این قدرت است که افکار پیشین را دریابیم، و در یافته ها را تحمل کنیم و آنچه را که در خفا تحمل کرده ایم به بالندگی برسانیم. آنگاه این افکار، خود بدانجایی می رسند که بدان تعلق دارند، به آن چیزی می رسند که من آنرا "امر آغازین" می نامم. آنگاه شور اصیل تفکر و در اصل شور انسان به امر عاری از منفعت پیوسته بیشتر می شود... اما در حقیقت هر گام در راه تفکر، تنها تلاشی محسوب خواهد شد برای آنکه انسان را متفکرانه، در یافتن مسیر ذات خویش همیاری کند .» «مارتین هایدگر»
به دنبال چندین سده تعطیل تحقیق و تفکر و نه تقلید و تقید در اندیشه ی اندیشه شده ی تجدد غربیان زمان تعطیل این توهم که ما نیز می اندیشیم! باید که دیر یا زود فرارسد.
رستاخیزی که در شرایط کنونی وضع تفکر و اندیشیدن در ایران به دنبال آن هستیم_ در حالیکه هر روز بازار مکاره ی اندیشه های داغ پست مدرنیستی ! و ایدئولوژی های اسقاطی و دست چندمی که به عنوان محصول بدیع تجدد غربی به نازلترین بها ارزانیمان می شود و رو به اوج و گرمای روزافزونی است_ هرگز به وقوع نخواهد پیوست و ما در جهل مضاعف، نه تنها به بنیان و اساس مرصوص اندیشه ی غرب التفاتی نخواهیم یافت بلکه با غایب مفقودالاثری به نام سنت که روحش همچنان ناخودآگاه جمعی مان را می آزارد دست و پنجه در خواهیم افکند.
بدیهی است تا زمانی که حتی تفاوت و تمایز مقدمه ی فلسفی و گفتار فلسفی و گذار و گذر از آن یکی به دیگری در نظرمان مغفول و مجهول افتاده است همچنان به غث و سمین و لاطائلات هرروزه ی چپ و راست و محافظه کار و اصلاح طلب و ... ادامه خواهیم داد و میراث خوار جهل گذشتگان خواهیم بود. میراثی که امهات آن ترهاتی بیش نخواهد بود و جز مالیخولیای شبه روشنفکری سوغاتی برایمان به ارمغان نخواهد آورد. برای دریافت کورسویی از این فترت و عسرت راهی جز این متصور نخواهد بود که از مبادی انحطاطی که خود خواسته بدان فروغلتیده ایم، پرسش کنیم.
تا زمانی که وضع تفکر به مثابه هواداری از یک مد روشنفکری و فلان طریقه آرایش چهره و بهمان کلاه چپ چگوارایی و سینه زدن در زیر علم به ظاهر زرین ایدئولوژی پست مدرنیستی، فمنیستی، ادبی و چنین و چنانی ! است، باید این حقیقت تلخ را بدانیم و آویزه ی هوش و گوش خود کنیم که جز لعبتکانی پای در گل و زرد روی! هر روز بیش از پیش از درک ناب اندیشه ی غرب و شناخت و تکوین حلقه های گمشده ی تمدن ایران در کلیه شئون و شقوق عاجز خواهیم ماند.
خطایی بس بزرگ و نابخشودنی است که در افراط عارف خویی و زاهد منشی و تفریط روشنفکرمابی و سکولارشدن (که به ضرس قاطع می گویم در تفهیم و تبیین معنای هردوی آن به خطا رفته ایم) و ستیز و عناد این یک با آن دیگری در افتیم و بمانیم که در مانده ایم! بنابراین هدف بدوی و اصلی ما در این ره اساسا پرسش از بنیان ها و شالوده هاست، همچنان که از نقاط قوت شادمان می شویم ( اگر قوتی وجود داشته باشد!) باید که چشممان را به تاریکی و ظلمت باز کنیم و به تعبیر کانت: «جرات پرسش و دانستن داشته باشیم.» باید که دکان طراران و کذابان و معرکه گیران را که از نام اندیشه سکه ضرب می کنند و به کام دیو پلید جهل می ریزند به نور و دیده معرفت و حقیقت تخته کنیم و از مثله کردن و مبتذل کردن ساحت اندیشه جدا بر حذر باشیم که راهی جز این برای انسانی که امروز و برای فردا ( و نه انسان فردا که به زعم من هرگز بدین معنا وجود نخواهد داشت ) خواهیم ساخت وجود نخواهد داشت.
بدینسان و برای جلوگیری و هدررفتن بیش از پیش مضمون مفاهیم ( که اکنون به شدت دچار آنیم ) باید از خلط دو نظام مجزای مبانی اندیشه ی قدیم و جدید بپرهیزیم، مفاهیمی که حتی در بافت فعلی جامعه ی ما و در شرایط عدمی اندیشه ورزی حتی نمی توان به درستی به تحلیل منطقی _ فلسفی _ تاریخی _ اجتماعی آن پرداخت. مفاهیمی چون : مصلحت عمومی _ ابتذال _ فضیلت _ اندیشه ی دینی _ اندیشه ی تجدد و صدها و صدها مفهوم بنیادین دیگر که قبل از اینکه به غور و بررسی دقیق آن ها بنشینیم بر اثر تهی شدن و خلط شدن جریانات سیاسی_ اجتماعی و تفکرات سخیف و عوامانه و هوچی گرایی های اهل سفسطه نه تنها یکسره از اندیشه ی جدید جدا افتاده است بلکه گوینده این سخنان در حوزه های به اصطلاح اهل قلم و روشنفکری به مرتجع ، عنصر نفوذی !عامل استبداد، خفقان و ... و مورد هتاکی و طرد و ترک اینان قرار خواهد گرفت.
کوتاه سخن اینکه از زبان اندیشمندی ایرانی که در این ره به حق و انصاف جد و جهد بلیغ و کثیری نموده است باید گفت:
« هدف من از انتشار این دفترها از محدوده ی ریختن آب در خوابگه مورچگان فراتر نمی رود . بی هیچ خیره سری و شوخ چشمی باید بدانیم که مرده ریگی که در قلمرو اندیشه جدید به ما رسیده ، یکسره فاقد ارزش است و بدیهی است که _ چنان که فروغ فرخزاد به اشاره گفته بود _ در این جوی پژوهش های حقیری که به مرداب های تکرار و تقلید ختم می شود ، هیچ کس مروارید سخن جدی صید نخواهد کرد.»
توضيحاتي پيرامون موارد مورد بحث:
۱ـ هرمنوتیک یا نظریه ی تفسیر را به فن یا هنر تاویل متن (گفتاری و نوشتاری) نیز تعریف می کنند. تاویل شامل کنش ها، رویدادها، لحن ها، اشارات و... نیز می شود. ریشه ی این اصطلاح به نام «هرمس» باز می گردد که از نظر یونانیان باستان خدایی بود که نقش رساندن پیام خدایان را به یکدیگر به عهده داشت و در عین حال به آدمیان نیز یاری می کرد تا هم پیام های رمزی خدایان را درک کنند و هم مقصود و منظور یکدیگر را در سخن گفتن و نوشتن درک کنند . بشر در مواجهه با نصوص دینی و متون عرفی از همان ابتدا دو فعالیت را توامان دنبال کرده است : یکی تبیین معنا و مضمون ، دیگری کشف قواعدی که ما را به هدف اول رسانده یا می رساند . مراد از فعالیت هرمنوتیکی همین فعالیت دوم است که در همه ی دوران ها و جوامع کم و بیش وجود داشته است .
۲ـ هرگاه به یاری نشانه های زبانی و مفهوم سازی های فلسفی ، منطقی و علمی نتوانستیم واقعیتی، رویدادی یا تجربه ای انسانی را بیان و به دیگری منتقل کنیم به هنر پناه می بریم .
هنر دریچه ای به انتقال تجربه های درونی و باطنی زندگی آدمی است . فریدریش نیچه به جهان پند می داد که همچون هنر باشد « که همواره خود را می آغازد». مارتین هایدگر در حالی که فلسفه و علم مدرن را ناتوان از گشایش راز هستی می دید، هنرمند و شاعر را دانای این راز می شناخت. در این مبحث ما بر آنیم که پرسش از هستی هنر در تعامل با فلسفه طرح نماییم یا به تعبیری بگوییم: سخن فلسفی چه دارد که در حق هنر بگوید؟ بنابراین فلسفه هنر تاملاتی است بر پرسش هایی این قبیل که در طول تاریخ فیلسوفان و اندیشمندان تلاش خود را صرف پاسخ بدان کرده اند. در این کوره راه فلسفی انتظار پاسخی قطعی امری محال و نابخردانه خواهد بود.
۳ـ فلسفه علوم اجتماعی مطالعه ی منطق و روش علوم اجتماعی است. پرسش هایی از قبیل:
ملاک های تبیین اجتماعی معتبر چیست؟ علوم اجتماعی چگونه از علوم طبیعی متمایز می شوند؟ آیا روش جداگانه ای برای تحقیق اجتماعی وجود دارد؟ به کمک کدام روش های تجربی می توان ادعاهای علوم اجتماعی را ارزیابی کرد؟ آیا قوانین اجتماعی تقلیل ناپذیر وجود دارند؟ روابط علی میان پدیده های اجتماعی چیست؟ نظریه و هدف فلسفه ی علوم اجتماعی چیست؟ روش های فهم جهان اجتماعی و بالطبع فهم کیستی ما بستگی به چه چیز دارد؟ آیا واقعیت ، ساخته ی آگاهی است یا نوع و شیوه ی زندگی است که واقعیت را می سازد؟
تمامی این پرسش ها در بنیادهای فلسفی تفکر اجتماعی مورد بررسی قرار می گیرند. فلسفه ی علوم اجتماعی به ما خواهد آموخت چرا به فلسفه محتاجیم. به تعبیری فلسفه بنیادها را جستجو می کند و علوم اجتماعی میوه درختی به نام فلسفه اند. بدیهی است که اگر ریشه ی این درخت در آب باشد، نه تنها هرگز میوه ای فربه به نام علوم انسانی از آن نخواهد رویید بلکه هر آینه این درخت متورم از درون پوسیده خواهد شد. ( باید به یاد داشته باشیم که متورم بودن یک دانش تفاوت بنیادی دارد با فربه بودن آن دانش! )
۴ـ برای فهم اندیشه ( خواه غرب یا شرق ) لازم است که با تطور و تکامل فکر و اندیشه در آن دیار آشنایی عمیق فراهم نمود . لازمه ی این فحص فلسفی چیزی جز ریشه یابی تاریخی_اجتماعی و سیر جریان اندیشه با دیدی عالمانه نتواند بود. از اینرو به دید نگارنده بنیادی ترین بخش پژوهش در ارتباط با نظام و عناصر تفکر، لاجرم از ویژگی تاریخی _ اجتماعی آن متاثر می شود و ضرورتا باید در یک بستر تاریخی _ فلسفی مورد مطالعه و بررسی جدی قرار گیرد . تاریخ تفکر (که در اینجا منظور خصوصا تفکر غربی است) نشان داده است که فکر و کاوش فلسفی یک موضوع مجرد منتزع از امر تاریخی نیست، بنابراین فهم نظریات بزرگانی چون آکویناس، کانت، هگل و دیگران با توجه به فهم منطق درونی گفتمان و جهان بینی حاکم بر این فرزانگان قابل فهم خواهد بود. مدعای فوق که دلیل عام مطالعه تاریخی تفکر فلسفی است، دارای دلایل خاصی چون تطبیق وضع تفکر در بافت فکری ما ایرانیان و تفکر و تمدن غربی را نیز شامل می شود که در حوزه ی مطالعات تطبیقی از اهمیت بسیار بالایی برخوردار خواهد بود. بنابراین برای فهم و ایضاع منطق و مضمون مفاهیم و به دلیل جدا افتادن نظم و سیر فکری ما در انشعابات فلسفه و علوم مدرن و برای یافتن علل انحطاط فکری و ریشه یابی کاستی ها و یافتن راهکارها نیاز به بازیابی و باززایی سنت فکری حیاتی است و با در یافتن رشد عقل(به تعبیر کانت) در بستر تاریخ اندیشه نیاز مبرم و روز افزون به تامل و بسط حوزه ی گفتگو و آگاهی از این مباحث برای ذهن ایرانی مبرهن خواهد بود.
۵ـ فلسفه چه نوع پرسش هایی را باید درباره ی هنر مطرح کند؟
در بحث از زیبایی شناسی و تاریخ فلسفه ی هنر که پیشتر آمد هدف، تحقیقی تاریخی پیرامون سوالات و پاسخ های فلسفی متفکرانی است که پیرامون هنر از دیدگاه سازمان فلسفی و نظام فکری خاص خویش بدان پرداخته اند. اما در این مبحث ، هدف صرفا مابعدالطبیعه یا متافیزیک هنر است. به تعبیر ایتن ژیلسون : قصد داریم از فلسفه هستی دوباره به عام ترین مفهوم هنر در ذات آن فرود آییم . سخن بر سر خلاقیت هنرمند یا نقاش و اثر هنری نیست هنرمندان در این جا بر حسب ضرورت شاهدانند نه بازیگران! و باز هم به زبان شیوای ژیلسون : محال است که از مابعدالطبیعه ی هنر به مفهوم هیچ یک از هنر ها نظیر نقاشی یا موسیقی پی ببریم، در عین حال این مابعدالطبیعه برای هنرها خالی از فایده نیست. نخست آنکه بیان می کند که چرا برخی فعالیت های بشر سزاوار عنوان هنرهای زیبایند، علاوه بر آن به جهت طرح قوانین کلی ای که تفسیر هر هنر خاصی باید آن ها را رعایت کند تا ماهیت آن هنر نادیده نماند، مطمئن ترین پناهگاه در برابر خطر همیشه حاضر هنر نشناسی است که عبارت است از نادیده گرفتن هنر در جایی که هست و تحسین هنر در جایی که نیست.
کمتر هنرمندی( و شاید هرگز و هیچ کس ) وقتی می تواند تصنیف موسیقی کند یا تصویری بیافریند در باره ی آن خواهد نوشت! بنابراین برای اندیشه ور فلسفی اگر نگوییم متفکر فلسفی ( به دلیل فقدان تعریفی درست در فرهنگ ما) نه وظیفه بلکه فریضه است که همت نماید تا فلسفه را با هنر خلط ننمایند و در نهایت تعاطی و مشارکت این دو با یکدیگر و ادای دین خویش در حق آن دیگری ، ابتذال را به تعالی و تعالی را به ابتذال( خواه از نوع هنر و خواه از نوع فلسفی ) تقلیل ندهند.
۶ـ علم چیست؟ روش علمی چه ویژگی هایی دارد؟ آیا علم همان فلسفه است؟ تفاوت ها و تغایرهای نگرش علمی و فلسفی در چیست؟ علم در چه حوزه ای به کاوش می پردازد؟ آیا دانش و ارزش یکی هستند؟ آیا علم به پیش برد اخلاق کمک می کند؟
چنین پرسش هایی و بسیاری از این گونه سوالات در فلسفه ی علم مطرح می شوند. فلسفه ی علم شاخه ای از معرفت شناسی است که به بررسی روش، ابزار و حدود و ثغور شناخت علمی و ویژگی های آن می پردازد، اینکه آیا معرفت علمی تنها معرفت صحیح است؟ و آیا معرفت صادق ، معرفت موجهی است؟ استدلال علمی دارای چه پارامترهایی است؟ آیا با علم می توان به معقولیت اعمال دینی دست یافت؟ آیا با علم می توان متافیزیک اثبات نمود؟ بزرگترین فیلسوفان علم در عصر حاضر همچون پوپر، لاکاتوش، همپل، کوهن،فایرابند و دیگران بدین پرسش های اساسی از دیدگاه خویش پاسخ گفته اند.
۷ـ هدف از این عنوان بررسی صورتبندی اجتماعی _ تاریخی ظهور مدرنیته که یکی از مهم ترین و بنیادی ترین بحث های تکامل اندیشه در طول تاریخ حیات اجتماعی انسان را تشکیل می دهد می باشد که تمامی عرصه های حیات بشری را تحت تاثیر و تحت الشعاع خود قرار داده است و همچنان ادامه دارد.
عصر رنسانس یا عصر نوزایی و تحولات مختلف فکری و فرهنگی و هنری آن ، بر آمدن اومانیسم ، عصر اصلاح مذهبی یا رفورم و پیشگامان اصلاح دینی ( لوتر ، کالون و ... ) ، عصر روشنگری یا عصر عقلانی شدن و حصول عقلانیت ، ظهور انقلابات دموکراتیک در پهنه ی عالم و همچنین نظریات علمی دانشمندان و فیلسوفانی چون بیکن، دکارت ، گالیله ، نیوتن ، هیوم ، دیدگاه های انتقادی کانت ، دستگاه فلسفی هگل در این مبحث مورد ارزیابی قرار خواهد گرفت .
نکته ای که می بایست در راستای نظریه پست مدرنیسم ذکر نمود این مسئله است که بدون درک و بسط تحلیل و امکان تفهیم منطق درونی تاریخ غرب (خصوصا اروپا ) اساسا نمی توان به فهم نگرش جدید دست یافت ، تنها با کنکاش و نقادی وجوه گوناگون معرفت در غرب است که می توانیم به تحلیل مبنای نظری دستگاه مفاهیم اندیشه جدید نایل شویم . بدیهی است که در سراب پیشرفت ذهن و فروغلتیدن به مباحث روز! پست مدرنیسم که قویا مبتنی و متکی به مباحث ریشه ایی معرفت در غرب ( مسیحیت ، قرون وسطی و جهان باستان ) می باشد ، نه تنها به تهی کردن اذهان و عقول و انسداد انتقال مفهومی به مفهوم دیگر در تاریخ اندیشه در می مانیم ، بلکه از سوی دیگر برای فهم وضعیت (situation) و شرایط (condition) پست مدرن و گزارش (report) صحیح آن به چاه ویل یاوه سرایی و افاضات بی سروته ، مفاهیم تهی از مضمونی در خواهیم افتاد که در جامعه فعلی مان به ثمن بخس در حوزه های به اصطلاح ادیبانه و فاضلانه و محافل شبه روشنفکری مبادله می شود و طرفه اینکه تکرر این مباحث ، ما را از تفکر در آن مبانی بیش از پیش باز خواهد داشت و شقاق و شکافی که در نتیجه فهم ایدئولوژیک ( که به تعبیری یگانه شیوه ی اندیشیدن در جامعه ی ماست ) از سیر تاریخ تفکر مغرب زمین در عقول ما ایرانیان حادث شده است را دامن خواهد زد .
برای اینکه گسست در عین تداوم ! اندیشه را در دیار مغرب زمین از اندیشه الهی به اندیشه اومانیستی و انتقال یکان ها و محک ها و سکان ها را به محک و معیار دیگری درک کنیم به عبارتی از هگل در یکی از رساله های دوره ی جوانی وی بسنده می کنیم که آن را از آن انسان می داند. هگل نوشته بود :
« از کوشش های پیشین که بگذریم ، رسالت نشان دادن این امر که گنج هایی که به آسمان نسبت داده می شود ، دست کم در قلمرو نظر ، به انسان تعلق دارند ، به طور اساسی ، از آن زمان ماست . اما کدام عنصری چنان توانی می تواند داشته باشد که چنین حقی را طلب کند و آن را به تصرف خود در آورد ؟!»