تبليغاتX
Cogito ergo sum - پویش فردیت«بخش دوم»(اجتماع و فرد در مسیحیت و قرون وسطی)

پویش فردیت«بخش دوم»(اجتماع و فرد در مسیحیت و قرون وسطی)

   «به جای مقدمه»
 

           در ابتدای این نوشتار برخود واجب میدانم که از دوستان و خوانندگان به دلیل بذل توجه و عنایت به این مباحث تشکر نمایم.بدلیل پاره ای از مسائل کاری و تحقیقاتی،پیچیدگی ذاتی بحث،مهیا نمودن نوشتاری در خور تآمل و استفاده خواننده و همچنین وسواس ذاتی نگارنده در تتبع و کتابت،لاجرم دیر هنگام و بسا نابهنگام مینویسم.این دستنوشته مقدمه ای موجز از یادداشتهای مطول و غالباً در هم ریخته و دیباچه ای است از طرحی عظیم در باب تاریخ اندیشه در ارتباط با تکوین حقوق عمومی در غرب و ایران که از چندین سال پیش آغاز نموده ام و بنا ندارم که از آن دست کشم!.تنها این بخش از مقال که بخش دوم از آن سه گانه ایست که وعده داده بودم،حاصل پژوهش در بیش از هشتاد جلد کتاب و چندین مقاله پژوهشی،در زمینه های مرتبط است.بدیهی است که با از سرگیری پژوهش و با پیشرفت در تحقیق و نوشتن،هرگاه حقایق جدیدی بر نگارنده مکشوف گردد هر آینه بر این نظرات یورش خواهم برد و آن را به تیغ اصلاح خواهم سپرد.فضای مجازی،ضیق وقت ،عدم تفکیک مخاطب حرفه ای و غیر حرفه ای و سایر محدودیتها امکان ارائه مطلبی در خور آنچه ایده ال من است را نمیدهد(از این بابت پوزش میطلبم)تنها این نکته میماند که از تمامی منابع در این نوشتار لزوماً بهره نبرده ام ولیکن در شکل گیری آن نقش داشته اند.

                                                        *******************

*اجتماع و فرد در مسیحیت و قرون وسطی(فرد در اوان فرد باوری)

تآمل در مبانی الهیاتی-کلامی-فلسفی مسیحیت برای خواننده ایرانی و بویژه مسلمان اگر که غیر ممکن نباشد،کاری بمراتب دشوار و غامض است.و غموضت و صعوبت آن،در بنیانهای نظری و فکری مجزا و تاحدود زیادی مفارق این دو مکتب الهی (اسلام و مسیحیت)نهفته است."مسیحیت دینی وحیانی است.مسیحیان معتقدند که خدا با آنان ارتباط داشته و خود را در عبادات و در تاریخی از اعمال نجات بخش آشکار ساخته است.از نظر مسیحیان،مهم ترین ارتباط خود خدا عیسی مسیح است،که زندگی،مرگ و رستاخیز او بنیان مسیحیت را تشکیل میدهد."(Mary jo weaver/1381)در همین ابتدای امر،جمله ی "مسیحیت دینی وحیانی است"برای خواننده ایرانی مسلمان،مبهم و ممتنع ویا حتی سهل الوصول مینماید.کلمه revelation در تداول اسلامی آن به "وحی"یا القای کلام الهی به پیامبران ترجمه میشود،که متکی و منوط به شخص پیامبر است و با نبود او این اتصال نیز قطع میگردد.در حالیکه در مسیحیت با مرگ(عروج)عیسی نه تنها این اتصال قطع نشد بلکه بعد از آن حواریون (صحابه عیسی)منبع انتقال فیض گشتند و این فیضان وحیانی به طریق اولی به تابعین (پدران کلیسا)منتقل شد.و همچنان توسط نهاد کلیسا ادامه یافت.بنابر این در مواردی که منظور از "وحی"الهام الهی به افراد انسانی است،دیگر نمیتوان دست بدامان سنت اسلامی وحی با توجه به کلام اسلامی شد.چراکه دقیقاً در جهت عکس سنت اسلامی،در سنت الهیات مسیحی،حکمای الهی مسیحیت،انقطاع اتصال فیضان الهی(الهام وحیانی)را مجاز نمیدانند،بهمین دلیل نیز مسیحیان معتقدند که خداوند توسط"روح القدس"-که اساساً برای ما مفهومی گنگ و ناشناخته است-با آنان در ارتباط است و اجتماع مومنان(Ecclesia):(درزبان اسلامی:امت)گمراه نخواهند شد.داستان نزول روح القدس بر حواریون در کتاب اعمال رسولان باب دوم آمده است."طرح کلی داستان چنین است:حواریون در یک جا جمع شده اند و متحیر و ترسان اند ناگهان صدایی شبیه صدای بادی شدید میشنوند که در فضای اتاق پیچیده است و زبانه های آتش بالای سر هر یک از آنان در حرکت است.تجلی خدا در کتاب مقدس غالباً همراه باد و آتش است.بنابر این گزارش عهد جدید یقیناً اشاره به این معناست که حواریون ظهور خدا را در باد و آتش تجربه کردند.حواریون پر از روح القدس شدند ولب به سخن گشودند نه با تدابیر خودشان بلکه با هدایت روح القدس.آنان با زبانی سخن میگفتند که خود آنرا نمیفهمیدند و زائران اورشلیم از همه نقاط خاور نزدیک می شنیدند که آنان از کارهای عجیب خدا می گویند.(M.j.weaver/1381)باید بدین نکته نیز توجه نمود که"سنت هایی که از حواریان -بعنوان شبانان کلیسا و نه مبلغان حقیقت الهام شده -ناشی میشود،سنت های حواریانی خوانده میشود،در حالیکه سنت های ناشی از دوره غیاب حواریان را سنت های کلیسایی می خوانند.آن گاه که گفته میشود سنت همان مرجعیت است،نظر به انتقال سنت های الهی یا divine traditions و تعلیم آنها داریم،در حالیکه منظور از سنت الهی یا Divine Tradition سنتی به مثابه تعلیم حقیقت وحی شده از سوی سلسله مراتب کلیسای کاتولیکی است.(دکتر سید جواد طباطبایی/1382)(به حروف بزرگ اول کلمات توجه کنید)
ادعای حضور روح القدس و هدایت از جانب او از اصول اساسی مسیحیت است.جماعت مومنان (امت مسیحی)با توسل به این مفهوم که دارای تاریخ و تعابیر و مناقشات بسیاری در سنت مسیحی است سرانجام موضوع رسالت و هدایت عمومی را حل کردند وبدین سان اصل حضور ابدی "روح القدس"در مسیحیت تآسیس و بنیان نهاده شد.
بر همین نهج و بر مبنای این سخن که"اجتماع مومنان هرگز بر خطا اجماع نمی کند"،کلیسا که مرجع و نمودار جمعی این وفاق بود با تعالیم و مرجعیت اسقف ها و با عنایت به مشارکت روح القدس،تصمیمات مربوطه را اتخاذ و اصدار مینمود.به تعبیری دیگر"تصمیمات آنان تعمیم و عصاره اراده الهی محسوب میشد"(M.j.weaver/1381)
باری،آنچه محل تآمل ما در این جستار خواهد بود-همچنانکه پیشتر آمد-ابتدا تحلیل مفهوم"وحی"و"الهام وحیانی"از منظر دیانت مسیحی است.کلمه وحی"کلمه ای از ریشه لاتینی revelare و به معنای پرده برداری یا آشکار سازی است...وقتی این کلمه به خدا نسبت داده می شود بدین معناست که خدا پرده برداری می کند...بنابر این،مومنان خواست و اراده خدا را می شناسند،چون برای آنان ظاهر و آشکار شده است."(M.J.Weaver/1381)همچنان که میدانیم "وحی"یکی از ارکان اساسی ایمان مومنان است،طبق این آموزه پیروان ادیان وحیانی (یهودیت،مسیحیت،اسلام) خواست و اراده خدا را می شناسند،اما چگونگی،روش و تبیین این مسئله،همان موضوع غامضی است که برای عالمان الهی وجود دارد.در دل تمامی ادیان الهی بالضرورة "امر قدسی"وجود دارد،چرا که غیر از این و در تقابل با آن "امر عرفی"بالمعنی الاعم جایگزین خواهد شد.در وجود "امر قدسی" تردیدی نیست اما تمایز،در "ساحت قدسانی"است،دقیقاً در اینجاست که یکی از وجوه مفارقت اسلام و مسیحیت بارز میگردد."مسیحیان معتقدند که خداوند کتابهای مقدس را بوسیله مولفان بشری نوشته است و بر اساس این اعتقاد میگویند که کتابهای مقدس یک مولف الهی و یک مولف بشری دارند به عبارت دیگر،مسیحیان معتقدند که خدا کتاب مقدس را به وسیله الهامات روح القدس تآلیف کرده و برای این منظور مولفانی از بشر را برای نوشتن آنها برانگیخته و آنان را در نوشتن به گونه ای یاری کرده که فقط چیزهایی را که او میخواسته نوشته اند."(F.Thomas Michel/1387)
تفاوت "امر قدسی"و"ساحت قدسانی"در اسلام و مسیحیت و شقاق و فراق این دو آنجا بیش از پیش جلوه گر میشود که مسلمانان معتقدند قرآن جز به "وحی"که کلام الهی است وجز به پیامبر برشخص دیگری (ذاتاً یا تبعاً)نازل نمیشود.در حالیکه در مسیحیت پدیده "وحی"نه در کتاب بلکه در انسان منعکس میگردد،بر این اساس کتاب مقدس به چیزی "فراتر از خود"دعوت میکند.به همین دلیل مسیحیان معتقدند نه تنها "خدا پیام خود را به «بشر»وحی می کند بلکه علاوه بر این، میگویند :خدا ذات خود را در تاریخ بشر وحی می نماید و اسفار کتاب مقدس این وحی ذاتی را آشکار و تفسیر می کنند."(F.T.Michel/پیشین)بعد از ظهور پولس رسول،نویسندگان اناجیل اربعه وپطرس و یهودا،فرایند نشر و ترویج "ساحت قدسانی"مورد توجه بیشتری قرار گرفت و جامعه مومنان-که کلیسا تبلور آن است-معتقد به این مسئله شد که این نوشته ها منبع ایمان وفیضان الهی است.(برخاسته از وحی میباشند)به تعبیر "پدر توماس میشل" در کتاب خواندنی اش"کلام مسیحی":"مسیحیان از تجربه عید گلریزان به این باور دست یافته بودند که به آن جامعه روح نبوت عطا شده است(همان طور که استشهاد پطرس به سخن یوئیل نبی به آن دلالت می کند)(F.T.Michel/پیشین)
بعدها در قرون 12و13 وبا اندیشه ها و تلاشهای "تماس قدیس"شالوده نظری این مباحث ریخته شد و "الهیات،در فاصله سده دوازدهم و سیزدهم از «علم جدال احسن»[علم کلام]-که مبتنی بر کاربرد جدل در دفاع از مبانی دیانت بود-به الهیات به مثابه علم تبدیل شد."(دکتر طباطبایی/1382)این تحول که همزمان با تحولاتی در حوزه علم حقوق و فلسفه در پاریس و بولونیای ایتالیا در جریان بود به نحوی متناوب بوقوع پیوست،تحولاتی که نیاز به دفاع فلسفی از تعالیم اولیه مسیحی و ایجاد یک دکترین متناسب با مقتضیات زمان را دو چندان می نمود.برای مثال یکی از این دگرگونیهای اساسی در بولونیا (حدود 1100میلادی)توسط"ایرنریوس روی کار آمد و به شرح و بحث  موضوعی پرداخت که نه گرامر و منطق،بلکه علم حقوق بود."(J.M.Kelly1992/1382)ایرنریوس را پیشگام نوزایش و احیای حقوق رومی و بسط دهنده منابع و اصول فقه کلیسایی نامیده اند.(طباطبایی/1382)
به هر تقدیر مسیحیت به دلیل خصایص و خصایل منحصربفرد و ذاتی خویش و وجود سیال و ساری و جاری "فیض الهی"فرد را دارای کیش شخصیتی -هر چند نه چندان مستقل-نمود.شاید اگر مسیحیت فردیتی برین و مبتنی بر رهبانیت عرضه نمی نمود هرگز نضج و نسجی نمی گرفت."در قرن دوم و سوم،افراد اندکی می توانستند بقای دین مسیحی را پیش بینی کنند،تا چه رسد به این که طرفدار عظمت آن باشند،برای فهم چگونگی ترقی و ترفیع مسیحیت باید به سیصد سال نخستین حیات آن،یعنی هنگامی که امت مسیحی مورد آزار و اذیت بود برگردیم.(M.J.Weaver/1381)
اگر این مفروض روش شناختی"فرانس کومون":"هر تغییری در آیین و دین مستلزم یک بحران روان شناختی است که خود به منزله تغییر و دگرگونی در فردیت فرد است"را در نظر بگیریم، میتوانیم این نکته را در مورد ترویج و اشاعه مسیحیت نیز صادق بدانیم،همچنان که "کومون"بنا به نتیجه گیری دیگری آنرا در مورد رواج ادیان شرقی و تآثیر آن در امپراتوری روم صادق میداند(نک به:Franz Valery Marie Comont/1909/1383)
البته باید بدین نکته تفطنی ویژه مبذول داشت که مسیحیت اساساً نه تنها در فکر دگرگونی دولت-شهر نبود-همچنان که به دلیل مجذوب شدن به ذات برین و دوری از نظم سیاسی نمی توانست که چنین باشد-بلکه همچنین،تا ظهور فرد در معنای اومانیستی آن هنوز راه پر فراز و نشیبی باید پیموده میشد.مسیحیت به این اعتبار که "دین روح"وبه تعبیری هگلی"دیانت تجسد روح"در مدینه زمینی بود،فراروی آدمی امکان فراختری برای زیستن می نهاد.
هانا آرنت به درستی می گوید که:"آزادی ای که مسیحیت به جهان آورد همانا آزادی نسبت  به سیاست بود  و همچنین آزادی زیستن و بیرون بودن کامل از جامعه عرفی.چنین وضعیتی برای جهان باستان کاملاً ناشناخته بود."(Hannah Arendt1968/1366)از دیگر سو به تعبیر "موریس باربیه"از آنجا که مسیحیت آغوش به روی همگان گشوده و روی سخنش با همه افراد بشر بود،پیرو این دین احساس تعلق به اجتماعی بسیار گسترده تر از دولت-شهر خود داشت.(Maurice Barbier2000/1383)
دانته(شاعر و متفکر بزرگ ایتالیا)حامی چنین نظری بود،"ایده ال دانته یک امپراتوری عام و جهانی بود و چنین می اندیشید که وجود یک حکومت عام وجهانی ضامن صلح و امنیت است.(دکتر کمال پولادی 1ج/1382)جهان سیال مسیحی گزینش شخصی و سلوک آزادانه خود را در نهضت اصلاح دین و اندیشه های لوتری باز شناخت و اخلاق مسیحی ی مبتنی بر مسئولیت شخصی(به مثابه فرد) شکل گرفت."از منظر امروزی میتوانیم به نحو بهتری نهضت اصلاح دین را نوعی پارادایم بدانیم،تغییری در تمام منظومه الهیات،کلیسا و جامعه.
نهضت اصلاح دینی لوتر که از انقلاب کپرنیک در تغییر تصویر زمین مرکزی به خورشید مرکزی عالم دست کمی نداشت،تحول مهمی بود در تبدیل پارادایم قرون وسطایی ی کاتولیک رمی به پارادایم پروتستانی-انجیلی در الهیات و کلیسا.این تحول نوعی دوری از کشیش محوری نیرومند و رفتن به سوی مسیح محوری ی پیام بشارت بود.نهضت اصلاح دینی لوتر،بیش از همه،بر آزادی و اختیار مسیحیان تآکید داشت.(Hans Kung 2002/1384)
روسو در "قرارداد اجتماعی"مینویسد:"دین که یا عام است یا خاص،اگر در رابطه با جامعه در نظر گرفته شود میتواند به دو نوع تقسیم گردد:دین انسان،دین شهروند.(به نقل از :barbier/2000/1383)در ادامه فقره ای که این مطلب را از آن تحقیق مبسوط می آوریم،نویسنده از قول روسو خاطر نشان می سازد که:"مسیحیت دینی است کاملاً معنوی که تنها دلمشغول امور آنجهانی است،آری میهن فرد مسیحی جهان خاکی نیست..."همان نویسنده به درستی نتیجه گیری میکند که :"جمهوری مسیحی از این رو نمیتواند بوجود آید که هر یک از این دو واژه ی این اصطلاح،دیگری را نفی می کند."(barbier/پیشین)
اگر بخواهیم این نظر را با مسیحیت اولیه مقایسه نماییم،بن مایه ی اندیشه ی اگوستینی را بخوبی در آن می یابیم.مسیحیت تا زمانی که رابطه ای بین "امر الهی"و"امر زمینی"حاصل نگردید در گیر امور دنیوی نشد و در نتیجه فردیت در مسیحیت و قرون وسطای میانه همچنان در حالت زهدمنشانه و عارف مآبانه فروماند.
"سرزمین مصر زادگاه اصلی رهبانیت مسیحی بود،این سرزمین برای دوری از اجتماع کاملاً مناسب بوده و هست،چون دارای یک منطقه باریک مسکونی در امتداد رودخانه نیل و ناحیه ی وسیعی از بیابان غیر قابل زندگی است.این اختلاف آشکار جغرافیایی  به اختلاف نمادین بین "دنیا"و"بیابان"واقعیت داد....به محض اینکه مسیحیت دین رسمی امپراتوری روم گردید رهبانیت معروف شد و این یک امر تصادفی نیست.از آنجا که مسیحیت هر روز "دنیوی"تر میشد،بسیاری از مسیحیان تقدس را خارج از کلیسای رسمی جستجو میکردند.بدین ترتیب رهبانیت نخستین نهضت اعتراضی بود.اما در قرون وسطی در غرب صومعه هابه نحو روز افزونی کارکردهای رسمی ی کلیسا را به عهده میگرفتند هنگامی که امپراتوری روم ساقط شد و بربرهای متجاوز  زندگی ی عادی را تهدید کردند،راهبان برای کمک پا پیش گذاشتند...راهبان فرهیخته در کلیسا و حتی در حکومت غیر دینی مشاغلی را به عهده گرفتند.بدین طریق رهبانیت که برای دوری از کلیسای رسمی و پیوند شخصی با خدا آغاز شد،حامی اصلی ی کلیسا گردید.(M.J.Weaver/1381)
مسیحیت قرن ها در شخص بودن شخص محصور شد(اقانیم ثلاثه:پدر،پسر،روح القدس و خدا بودن مسیح:سرشت الهی)و هرگز به فردی که"کانت"در رساله روشنگری اش از آن داد سخن می داد،نزدیک هم نشد."مارکس"نیز در کتاب "مسئله یهود"بدین نکته اشاره می کند که:مسیحیت با ایزوله کردن آدمی و بی ارتباط کردن او با اجتماع اش او را به موجودی منزوی و خودبین تبدیل نمود.(K.Marx/1381/منابع مختلف)که البته این استحاله را میتوان به نوعی شالوده های فردیت و فردباوری دانست،همانگونه که تفکر لیبرالی نیز ریشه در سنت تفکر مسیحی دارد.در فقره ای که از مارکس آوردیم،نگارنده معتقد است که "مارکس"اساس اندیشه خود را در اینخصوص از "هگل"و مباحث او پیرامون فرد و مسیحیت به عاریت گرفته است."مارکس"با اتم وار کردن زندگی فرد توسط آموزه های مسیحی بدین مسئله معتقد شد که جامعه مدنی از دولت جدا و  از پیوستگی های ملی گسیخته شد،این نظر،وی را بدین نتیجه رهنمون میشود که از همینجا گسترش جامعه مدنی و جدایی آن با دولت یا مدرنیته سیاسی تحقق یافت.این در حالیست که بنا به قول "هابرماس"(فیلسوف معاصر آلمانی)این "هگل"بود که برای اولین بار فهم سازمان یافته از جامعه مدنی[با تحلیل مسیحیت]را عرضه نمود.ضمن اینکه "موریس باربیه"در باب این نظر "مارکس"اظهار میدارد که:"در این نوشته،مارکس درباره مسیحیت به طور کلی و به ویژه درباره ی مسیحیت زمان خود می اندیشد و نه درباره مسیحیت آغازین."(barbier/2000/1383)
صرف نظر از صحت و سقم نظر "باربیه"،نمی توان دید تاریخی ی مارکس را نادیده گرفت.همچنانکه "مارکس"در آن رساله نیز بر مبادی و مبانی مسیحیت نیز تآکید موکد دارد و تحلیل انضمامی خود را بوضوح از بنیادهای انتزاعی تفکر مسیحی استخراج می کند.
"هانا آرنت"تحلیلی  به شیوه ی بدیع در باب عدم خصلت انقلابی در آموزه ی مسیحی ارائه مینماید که به جهت همسو بودن بحث ما،اشاره بدان خالی از لطف نخواهد بود.پیش از آن ارتجالاً میگوییم که به نظر پاره ای از تاریخ نگاران اندیشه،فرد در قرون وسطی و در سده دوازدهم-که از آن به رنسانس متقدم یاد کرده اند-و بویژه در آراء "تماس آکویناسی"کشف و تبلور پیدا کرد-بحث ماهوی در باب آراء و نظریات تماس قدیس در اینجا مقدور و جایز نیست-ولیکن، اشاره بدین مسئله لازم است که هر چند "تماس قدیس" صورتبندی و تدوین منسجمی از الهیات مسیحی بدست داد اما هرگز نمی توانست(توجه داشته باشید:نمی توانست!)نظام اندیشه ای ورای نظام الهیاتی قرون وسطی ارائه نماید،بدین دلیل که اساساً چیزی به نام کیش شخصیت و انقلاب[معرفتی] در حوزه ی حضور بلا منازع فرد در آموزه مسیحی جایگاهی نداشت.به همین دلیل "هانا آرنت"می نویسد:"خود این واقعیت ها این نظریه را رد می کنند که آموزش های مسیح در بن خود انقلابی اند...زیرا واقعیت این است که پیش از دوران مدرن هرگز انقلابی به نام مسیحیت روی نداده است.به گونه ای که بهترین چیزی که به سود نظریه نام برده میتوان گفت این است که «مدرنیته» لازم بود تا نطفه های انقلابی ایمان را آزاد سازد؛و چنین سخنی آشکارا مصادره به مطلوب است."(Hannah Arendt1963/1377)
در نتیجه آزادی شخصی به معنای حق مطلق فرد برای رشد آزادانه شخصیت و نیز برای اداره زندگی خصوصی اش با ذهنیت قرون وسطایی بیگانه بود.(M.Barbier/2000/1383)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/18ساعت 23:50  توسط حجت فتحی مهر  |